استاد بهبودی مقاله ای را برای الحاق به کتاب علل الحدیث آماده کرده بودند که تا کنون منتشر نشده است. این مقاله به بررسی توقیعات ناحیه مقدسه و شرح احوال وکلای ناحیه و دوران کارگزاری آنان می پردازد.

باید دانست که برخی از اصحاب خاص امامان، گرچه در شمار موالی بوده اند به نام «باب» معرفی شده اند. باب، یعنی دری که هماره بر روی شیعیان باز است و بدین وسیله می توانند با امام خود تماس بگیرند؛ نامه ای بدهند و جوابی دریافت کنند. وقت ملاقات بگیرند. هدایا و نذورات خود را تقدیم کنند و . . . این گونه تماس به خاطر جو اختناق و محدودیتی بود که از عهد امام ابوالحسن اول برقرار شده بود و تماس رسمی و علنی موجب گرفتاری و هلاکت می گشت.

بعدها بر این افراد مزبور عنوان وکلا اطلاق شد؛ زیرا بیشتر به دریافت وجوه شرعی و هدایا و نذورات می پرداختند و لذا رفته رفته رو به فزونی نهادند. حتی در یک شهر و منطقه ممکن بود که چند نفر به کارپردازی و دستیاری مشغول باشند. از جمله در همدان بنا بر نوشته ابن النجاشی ذیل رقم ۹۲۸ به نقل از ابن قولویه قمی (ت ۳۹۸) که از قاسم بن محمد بن علی بن ابراهیم همدانی روایت می کند، این شرح را می افزاید که این چهار تن پسر و پدر و جد و پدرجد به ترتیب به وکالت امامان مفتخر بودند، از عهد ابوالحسن امام رضا تا عهد ابومحمد امام عسکری علیهم السلام. و در عهد قاسم بن محمد دو نفر دیگر نیز در همدان وکیل ناحیه بودند و مافوق این سه تن ابومحمد همدانی و پدرش ابوعبدالله همدانی به سرپرستی می پرداختند و به وسیله پیک ویژه، با ناحیه در تماس می شدند.

وکلاء یا نواب اربعه

در قرن سوم و چهارم کتاب های متعددی در این زمینه پرداخته شد که نام کتاب را «اخبار الوکلاء» می نهادند. از جمله ابوالعباس سیرافی استاد ابن النجاشی کتابی دارد به نام: «اخبار الوکلاء الاربعه» (فهرست ابن النجاشی رقم ۲۰۹ و رقم ۱۱۸۰) ولی در قرن پنجم که شیخ طوسی در کتاب غیبت به شرح حال همین وکلای اربعه می پردازد، نام آنان را با عنوان «السفراء الذین کانوا فی حال الغیبه» تشریف می دهد (غیبت طوسی ص ۲۴۴/ ۲۱۶ / ۲۰۹ ) در حالی که بیشتر از هر کتاب دیگری از کتاب «اخبار الوکلاء» سیرافی نقل می کند.

البته بعدها که مسأله نیابت فقها از امام زمان مطرح شد و شاید آغاز آن از عهد صفویه باشد؛ عنوان این چهار تن تشریف والاتری یافت و به عنوان نواب اربعه در کتاب های رجالی درج شدند. «نایب خاص» در مقابل «نایب عام».

شرح احوال اولین وکیل ناحیه

باری، اولین وکیل ناحیه «ابوعمرو عثمان بن سعید بن عمرو» است. گاهی که او را به جدش نسبت می داده اند، بر اساس یک سنت ادبی تاریخی، به نام عَمروی می خوانده اند. یعنی به فتح عین و کسر راء، بی آنکه واو را تلفظ کنند. شیخ طوسی می گوید: در سن ۱۱ سالگی به خدمت امام هادی در آمده است (رجال طوسی ص ۴۲۰) و علامه حلی می نویسد که در سن ۱۱ سالگی به خدمت امام جواد در آمده است (رجال علامه ص ۱۲۶).

به نظر میرسد که عثمان بن سعید در سال ۲۱۵ به صورت یک عامل نفودی از جانب نوبختیان به خدمت امام جواد در آمده است. در آن سال امام هادی سه ساله بود و عثمان بن سعید، هم به خدمات داخلی می پرداخت و هم از امام هادی پرستاری می کرد. شاید عثمان بن سعید جزء خادمانی باشد که به فرمان مأمون خلیفه عباسی در سال ۲۱۰ به همراه دخترش ام الفضل روانه مدینه شد (البته با جهازی وافر و شایسته دربار خلافت) تا در خدمت شوهرش امام جواد باشد. ام الفضل به همراه خود چند تن کنیز و خادم دیگر هم آورده بود تا در خانه شوهرش امام جواد از رفاهیت کامل برخوردار باشد.

البته دوران وصال به طول نیانجامید و مأمون در سال ۲۱۸ فوت کرد و معتصم خلیفه عباسی در سال ۲۲۰ امام جواد را به بغداد احضار کرد و امام جواد با همسرش ام الفضل به بغداد آمد و در آخر همان سال رحلت کرد و معتصم عباسی، ام الفضل را به دارالخلافه منتقل کرد.

به هر حال، عثمان بن سعید تا سال ۲۳۳ در مدینه به خدمت امام هادی برقرار ماند و موقعی که امام هادی با خانواده، به فرمان متوکل عباسی به سامرا احضار شد، او نیز به همراه امام هادی به سامرا آمد ولی به عنوان یک پیشه ور به شغل خوار و بار فروشی مشغول شد تا بتواند رابطه خود را با امام هادی حفظ کند. عثمان بن سعید به هنگام ورود به سامرا سی ساله بود و صاحب فرزندی شد به نام محمد بن عثمان که از عهد نوجوانی دستیار پدر بود و به خدمت امام هادی و خدمت امام عسکری می پرداخت.

در این عهد و زمان، عثمان بن سعید به خاطر فراغت بیشتر با روات شیعه و سنی در تماس بود و به خاطر علاقه وافر، حدیث فراوانی در دست داشت. در کتب اربعه چند حدیث در ابواب مختلف به نام او ثبت است (معجم رجال الحدیث ج ۱۱ ص ۱۱۹) و خطیب بغدادی در کتاب تاریخ بغداد (ج ۱۱ ص ۲۹۳) می نویسد: عثمان بن سعید، ابوعمرو التمار، از احمد بن منصور مِروزی ملقب به زاج روایت می کند: أخبرنا عبدالوهاب بن الحسین البغدادی بصور أخبرنا ابوبکر بن بخیت الدقاق مُصعب (ت ۳۷۲) حدثنا أبوعمرو عثمان بن سعید التمار حدثنا أحمد بن منصور المروزی سنه ۲۵۶ حدثنا محمد بن مصعب . . .

دستیار و فرزند وکیل اول، مهمترین مدعی بعدی وکالت

عثمان بن سعید در کسوت یک پیشه ور بیش از سی سال دیگر عمر کرد. او به عنوان وکیل امام هادی و امام عسکری شهرت دارد و بعد از فوت او؛ فرزندش ابوجعفر محمد بن عثمان مستقلاً به عنوان وکیل امام زمان کار خود را دنبال کرد، ولی بیش از عهد پدر با اعتراض و انکار فقها مواجه بود و هر چند که از جانب ناحیه توقیعی در تأیید وکالت او صادر می گشت مفید نمی افتاد؛ زیرا توقیعات ناحیه هماره به خط دامادش «ابوجعفر احمد بن ابراهیم بن احمد نوبختی» صادر می شد و به وسیله خودش به شیعیان ابلاغ می گشت.

مثلاً توقیع معروفی که مرحوم کلینی – ظاهراً در کتاب مکاتیب الائمه – روایت کرده است و در حال حاضر حدیث را به نقل از کلینی در کتاب غیبت طوسی ص ۱۷۶ و «کمال الدین» صدوق ص ۴۸۳ و احتجاج طبرسی ص ۲۶۳ می توان دید، نه تنها موقعیت و وثاقت ابوجعفر عمری و راویان توقیع را تأیید نمی کند، بلکه هر چه بیشتر مایه تردید می شود.

مسأله وثاقت

اسحاق بن یعقوب می گوید: من از ابوجعفر محمد بن عثمان درخواست کردم که نامه مرا به امام زمان برساند. من در آن نامه هفده مسئله را طرح کرده بودم که حل و درک آن برای من مشکل بود. در پاسخ من توقیعی واصل شد به خط امام زمان که مسائل مرا یک یک پاسخ داده بود…

ولی در پاسخ سئوال هفتم آمده است که:

«اما سؤال از محمد بن عثمان عمری که خدا از او راضی باد و قبلا از پدرش راضی باشد. بدان که این مرد، مورد اعتماد است. هر نامه ای که ارائه کند از جانب من ارائه خواهد کرد.

از پاسخ این سؤال روشن و قطعی است که اسحاق بن یعقوب در وثاقت و صداقت ابوجعفر عمری تردید می کرده است و به همین خاطر از امام زمان استفسار می کند که آیا می توانم به او اعتماد کنم؟ ولی مشکل اینجا است که نامه حاوی سؤالات را به دست همین واسطه مشکوک می دهد و پاسخ را از دست همو دریافت می کند.

اگر ابوجعفر عمری مورد اطمینان نباشد و واقعاً مفتری باشد، طبیعی است که نامه را باز می کند و پاسخ سؤالات را شخصاً و یا با مدد همکارانش تهیه می کند و قهری است که در ذیل سؤال از وثاقت خودش، صداقت خودش و پدرش را مورد تأیید قرار می دهد و موقعی که توقیع را تسلیم می کند، اظهار می کند که این توقیع به خط امام زمان صادر شده است نه خط دیگران که مانند سابق به خط «ابوجعفر نوبختی» داماد خودش باشد.

اینک جای سؤال است که آیا این توقیع می تواند وثاقت و وکالت ابوجعفر عمری را تأیید کند. اگر این توقیع بتواند چیزی را ثابت کند، حماقت و بی مایگی و ساده لوحی اسحاق بن یعقوب است که از خود ابوجعفر عمری می پرسد آیا تو در ادعای وکالت صداقت داری یا نه؟ در این صورت، روایت یک چنین آدم ساده لوح نمی تواند قابل استناد باشد، آنهم ساده لوحی که امام زمان را ندیده است و خط او را نمی شناسد. ولی از یک واسطه مشکوک می پذیرد که این پاسخ ها به خط امام زمان است.

مسأله رقابت بین وکلا

مسئله دیگر تضاد و رقابتی است که بر دستیاران و کارپردازان و تحصیلداران ناحیه حاکم بوده است، برخی که تعدادشان هم کم نیست دست به حیف و میل اموال دریافتی زده اند و چون رسوایی آنان بالا گرفته است، با توقیعات صادره طرد و لعن شده اند و بعد از حکم به ارتداد و کفر، دستور قتل آنان را صادر کرده اند و برخی که از امانت و ایمان برخوردار بوده اند به خاطر منافع شخصی که درصدی از اموال استیفا شده را صاحب می شده اند با هم به رقابت می پرداخته اند که هم موجب تشویش و بدبینی شیعیان می شده اند و هم مایه اضطراب ناحیه.

چگونگی ساماندهی مسئولیت ها

البته در آن زمان که امام هادی در مدینه بود و حتی در آن دورانی که بعد از تبعید و کوچ اجباری در سامرا ساکن شدند، ابو عمرو عثمان بن سعید عمری بر اوضاع مسلط بود و با ساماندهی و طبقه بندی مستوفیان و دستیاران، راه رقابت و سعایت مسدود شده بود. مثلا در سال ۲۳۲ که هنوز امام هادی در مدینه بود به ابوالحسن علی بن بلال توصیه شد که بعد از این، ابوعلی بن راشد[۱] بر تو تقدم دارد. تو باید حق او را رعایت کنی و پشتیبان او باشی و شیعیانی را که برای تحویل هدایا و عایدی اوقاف رجوع می کنند به سوی او سوق دهی و ترغیب کنی که حقوق ما را به او برسانند. و آنچه از حقوق ما که استیفاء شده است و هنوز ارسال نشده باید به او تحویل بدهی[۲] تا او به ما برساند.

ضمناً برای اطلاع ابوعلی بن راشد توقیعی هم برای او ارسال می شود و توصیه می کند که باید این توقیع را بر همه موالیان و شیعیان قرائت کند. در متن این توقیع به شیعیان و کارپردازان وکالت در مدائن و بغداد و سواد عراق خطاب شده بود که بعد از این حقوق و اموال ناحیه را باید به ابوعلی بن راشد بپردازید. و متقابلاً به ایوب بن نوح بن دراج ضمن توقیعی دیگر امر شد که: در حوزه مأموریت ابوعلی بن راشد کمتر دخالت کن و از شیعیان بغداد و مدائن حقوق ما را دریافت مکن تا ابوعلی بن راشد دریافت کند و به ابوعلی بن راشد نیز توقیعی صادر شد که به حوزه ایوب بن نوح بن دراج تجاوز نکند. در این نامه ها تأکید شده است که با این ساماندهی عایدی ناحیه وافرتر می شود و برای ما و شما خیر و رحمت بیشتری حاصل می دهد. (رجال کشی ص ۵۱۴ رقم ۹۹۲. رجال کشی ص ۹۱۱ رقم ۱۱۳۹. بحار مجلسی ج ۵۰ ص ۲۲۳).

و در نامه ای دیگر به ابراهیم بن محمد همدانی مرقوم شده است که: مرسوله واصل شد. خدا از تو قبول کند و از آنانکه هدایا را پرداخت کرده اند راضی باشد و آنان را در دنیا و آخرت در مصاحبت ما قرار دهد. هدیه ای که عبارت از دینارهای طلا و جامه های فاخر بود برایت فرستادم مبارکت باشد و همه نعمت های الهی بر تو پاینده بماند. به نضر بن محمد همدانی نوشتم و فرمان دادم که دست از تو بردارد و به هیچ وجه متعرض تو نشود و با تو خلاف نورزد. من موقعیت تو را به او خبر دادم. به ایوب بن نوح بن دراج هم به همین صورت توصیه کردم و به سایر کارپردازان خود که در همدان می باشند نامه نوشتم و فرمان دادم که از تو اطاعت کنند و به فرمان تو گردن نهند. نوشتم که من همدان وکیلی جز تو ندارم. (رجال کشی رقم ۱۱۳۹)

مسأله بذل و بخشش های گزاف

مسأله دیگری که فرزانگان فقها را ملول و بدبین می کرد، بذل و بخششهای گزافی بود که از سوی ناحیه به این وکلا و کارپردازان حوالت می شد و آنان نیز در سایه این موهبت راه اسراف و تبذیر را در پیش گرفته بودند:

از جمله ابوعلی محمد بن احمد بن على بن الصلت قمی به ناحیه نامه نوشت و یادآور شد که احمد بن اسحاق قمی که داستان او را می دانید عازم حج است و به هزار دینار طلا حاجت دارد. اگر رأی سید و آقای ما موافق باشد، هزار دینار طلا به او بدهیم تا موقعی که از سفر بازگردیم و به موطن برسیم باز پس بدهد؟ آیا مبلغ هزار دینار مزبور را به او کارسازی کنیم؟ در پاسخ او توقیعی واصل شد: آن هزار دینار طلا از جانب ما صله همکاری او است. موقعی که از حج باز گردد، صله دیگری بر عهده ما دارد که باید پرداخت شود.[۳]

ماجرای علی بن جعفر هُمانی

على بن جعفر همانی یا همینیانی که از وکلای معروف ناحیه است، در عهد متوکل عباسی (۲۳۲ – ۲۶۷ خلافت) به زندان افتاد. علی بن جعفر به وسیله دلالان وزارت با عبدالله بن یحیی بن خاقان عمر الله وزیر متوکل (۲۶۷-۲۶۰ دوره اول وزارت) تماس گرفت که اگر وساطت کند و او را از چنگال متوکل برهاند، سی هزار دینار طلا به او تقدیم کند. عبیدالله وساطت و شفاعت کرد و متوکل به او گفت: فتح با بن خاقان عموی تو گزارش کرده است که این مرد از رافضیان است و وکیل ابی الحسن علی بن محمد است. متوکل قسم خورد که فقط باید مرده او را از زندان خارج کنند. علی بن جعفر به ابوالحسن امام هادی نامه نوشت و استدعا کرد که شما را به خدا درباره من فکری بکنید. می ترسم با این مشکلی که دارم ایمانم را از دست بدهم. می گویند که با دعای امام هادی بعد از یک هفته متوکل عباسی در اثر بیماری شدید سردرد، تصمیم گرفت و همه زندانیان – و از جمله على بن جعفر را – آزاد کرد. امام هادی به علی بن جعفر توصیه کرد که راهی مکه شود و در آنجا مجاور بماند.

با توجه به اینکه وزارت عبیدالله خاقانی از سال ۲۴۰ تا سال ۲۴۷ که متوکل عباسی و ندیم او فتح بن خاقان به قتل رسیدند ادامه داشته است، این ماجرا باید در فاصله همین هفت سال رخ داده باشد. در این سالها امام هادی در سامرا تحت نظر بود و به خاطر مشکلات سیاسی و رخدادهای اجتماعی ملاقات با آن سرور به آسانی میسر نمی گشت. در این سالها وکالت دست اول با ابوعمرو عثمان بن سعید اسدی بود و بعد از قتل متوکل که اوضاع حکومت آشفته بود و ظرف یک سال که سال ۲۴۸ باشد دو نوبت کرسی خلافت دست به دست شد، ظاهراً على بن جعفر همانی از مجاورت در مکه منصرف شده است و به سامرا بازگشته است تا مجدداً به کارهای استیفای اموال و هدایا بپردازد (رجال کشی ص ۶۰۷).

ماجرای فارس بن حاتم

کشی در رجال خود (ص ۲۷ه) می نویسد: ابراهیم بن محمد همدانی به وسیله پسرش جعفر بن ابراهیم در سال ۲۴۸ نامه ای به امام هادی نوشت و پرسید: من در باب معاملات جاری و ارسال مرسولات باید به علی بن جعفر مراجعه کنم یا به فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی. این دو تن با هم مجادله دارند و هر یک از دیگری بیزاری می جوید. مردم نیز درباره این دو تن به اختلاف و دو دستگی افتاده اند. توقیع واصله بدین صورت بود که مقام و منزلت على بن جعفر و حرمت پیشینه او بالاتر از آن است که با فارس بن حاتم مقایسه شود و یا در انتخاب این یک و آن یک جای تردید باشد. در تمام امور، به على بن جعفر مراجعه کن و به همین ترتیب دیگران نیز به او مراجعه کنند. شما همگان از فارس بن حاتم پرهیز کنید و در هیچ کاری او را دخالت ندهید. به من خبر رسیده است که با ظاهرسازی مردم را می فریبد، و استبداد رأی دارد[۴].

ظرف این چند سال که فارس بن حاتم مطرود شد، مراجعات على بن جعفر و ارسال مرسولات او به ناحیه افزون گشت و در نتیجه حق الزحمه او نیز وافر گشت و هماره مبلغ کلانی به او تعلق می گرفت، ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعید که در این سالها دستیار پدر بود شخصاً روایت می کند که علی بن جعفر هُمانی به حج رفته بود. در همان سال، رقیب او هم که ابوطاهر محمد بن على بن بلال باشد به حج رفته بود. ابوطاهر دیده بود که همانی ریخت و پاش فراوانی دارد. لذا بعد از مراجعت به ابومحمد امام عسکری ماجرای او را گزارش کرد. ابو محمد امام عسکری در پاسخ او نوشت: «ما به علی بن جعفر صدهزار دینار طلا حوالت کردیم و چون صدهزار دیگر به او حوالت کردیم نپذیرفت که مبادا ناحیه در تنگنا بماند. چرا دیگران در امور ما دخالت می کنند؟» علاوه بر آن موقعی که علی بن جعفر از سفر حج باز آمد، سی هزار دینار دیگر به او حوالت گردید [۵].

این ماجرا در کتاب مناقب ابن شهر آشوب ج ۴ ص ۴۲۴ ط قم، منعکس شده است. ولی در آخر آن می گوید: ما به علی بن جعفر صدهزار دینار طلا حوالت کردیم به تو هم که صد هزار دینار طلا حوالت کردیم. ابن شهر آشوب در روایتی دیگر که به صورت ارسال حکایت کرده است می گوید: عثمان بن سعید با احمد بن اسحاق اشعری و علی بن جعفر همانی به حضور امام هادی رسیدند. احمد بن اسحاق از قرضی که بر عهده داشت شکایت کرد. امام هادی به وکیل خود ابوعمرو عثمان بن سعید فرمود: سی هزار دینار طلا به احمد بن اسحاق تقدیم کن و سی هزار دینار طلا هم به على بن جعفر تقدیم کن و خودت نیز سی هزار دینار طلا برای خودت برداشت کن[۶].

منشاء اموال ناحیه

البته باید توجه داشت – چنانکه قبلاً اشارتی بدان گذشت – این کرور کرور طلا و جواهرات و پارچه های فاخر که به ناحیه وصلت می داد، کلاً هدایا و نذورات و عایدی اوقافی بود که مردم شخصاً و بدون صدور فرمان و یا استمدادی که از جانب ناحیه صورت گرفته باشد، ارسال می کردند و از حق خمس، نه از ارباح مکاسب و دستمزد صنایع و نه از غنایم گنج و صید مروارید و استخراج معدن حقی مطالبه نمیشد،

زیرا از صدر اول شهرت داشت که اهل بیت پیامبر حق خمس را بر شیعیان خود بخشیده اند تا خباثتی از ناحیه لقمه حرام و مهریه حرام و فرزندان حرامزاده خاندانشان را آلوده نسازد. این بخشودگی در همه ادوار تقیه، که از ابتدای خلافت خلفا آغاز شده است، به وسیله نصوص امامان ابلاغ شده است و لذا تا سالهای سال کسی نسبت به آن ادعایی نداشت. این بخشودگی در کتاب های فقهی صدر اول نیز منعکس بود.[۷]

موضوع بخشودگی خمس

موضوع بخشودگی حتی در توقیعات وارده منعکس شده است: از جمله همان توقیع اسحاق بن یعقوب که قبلا بدان اشارت شد، ضمن سؤال سیزدهم می گوید: اما تصرف در خمس اهل بیت، به خاطر موقعیت نامناسب زمان، بر شیعیان ما حلال و مباح اعلام شده است و مادام که امام زمان ظاهر نشده است مصرف آن بر شیعیان حلال است تا میلاد آنان از حیث لقمه حرام و کابین حرام و ازدواج با کنیزان زرخرید، پاک و طاهر بماند و به خباثتی آلوده نگردد. (غیبت طوسی ص ۱۷۶. کمال الدین صدوق ص ۶۸۳)

تدبیر امیرالمومنین

به خاطر جبران همین حق بود که امیر المؤمنین به دست خود در زمین ینبع قنات آبی جاری کرد و به امر نهالکاری پرداخت. این نهالستان از حیث عایدی کاملاً نتیجه بخش بود و هر ساله چهل هزار دینار طلا معادل یک کرور یعنی پانصد هزار درهم نقره عایدی داشت و امیرالمؤمنین رقبه آن را وقف کرد به این صورت که عایدی آن به سه سهم مجزا تقسیم شود: یک سهم برای مستمندان مدینه. یک سهم برای مستمندان بنی هاشم که بر اثر حکم خلفا از حق خمس غنائم محروم شده بودند در حالی که دریافت زکات هم از جانب شریعت بر آنان حرام بود و سهم سوم برای فرزندان ابوطالب و نسل او که فرزندان جعفر و عقیل و امیرالمؤمنین باشند.[۸]

تدبیر امام موسی کاظم

و باز به همین خاطر بود که چون دستگاه خلافت اموی به نهالستان ینبع دست اندازی کرد، امام موسی بن جعفر با تأسیس چند مزرعه و از جمله سایه و ریا و عریض، خاندان خود را که از کارهای حکومتی بر کنار بودند، از هر جهت خودکفا ساخت و وقفنامه آن را به صورت یک سند مدرج به حضرت رضا تسلیم کرد که تا یک ربع قرن از هر جهت کارگشا بود[۹].

و بالاخره موقعی که برای امام جواد و فرزندان آن سرور محدودیتهای سیاسی اعمال شده شیعیان آن سرور از عراق و ایران، با ارسال هدایای نقدی و وقف کردن مزرعه و باغ درصدد تأمین رفاهیت اهل بیت و خاندان امامت شدند و موقعی که امام هادی و امام عسکری به سامرا تبعید شدند، این خدمت رواج بیشتری پیدا کرد و کارگزاران و کارپردازانی که در نگهبانی اوقاف و مزرعه و بستان و حتی نقل و انتقال عایدی به ناحیه خدمت می کردند به نام وکیل معرفی شده اند و کسانی که برای دریافت هدایا و نذورات و عایدی مزارع و بساتین گسیل می شدند نامی از خمس به میان نمی آوردند.

آشنایی با ظرف زمان آن روزگاران

مناسب است که در این زمینه اسناد چندی ارائه شود تا با ظرف زمان آن روزگاران آشناتر شویم. صالح بن محمدبن سهل که در قم، تولیت و کارپردازی این نمونه از موقوفات را بر عهده داشت به خدمت امام جواد شرفیاب شد و گفت: سرورم، من ده هزار درهم از اموال شما را خرج کرده ام و قدرت پرداخت ندارم. مرا حلال کنید. امام جواد فرمود: حلالت کردم. بعد از آنکه صالح بن محمد رفت. امام جواد گفت: یک نفر به عنوان خدمت و ثواب می آید و خود را بر روی اموال آل محمد می اندازد و حق ایتام و مساکین و فقرا و درماندگان در سفر را می خورد و می بلعد، بعد می آید و می گوید: حلالم کن.

ولی او با این اطمینان که من هرگز نمی گویم «حلالت نمی کنم» درآمد موقوفه را حیف و میل کرده است. بخدا سوگند که روز قیامت بازپرسی سختی خواهد داشت. (صحیح کافی رقم ۱۶۹. غیبت طوسی ص ۲۱۳ صحیح التهذیب، رقم ۱۴۷۴).

شکایت ناحیه از کارگزاران

محمد بن عیسی بن عبدالله بن سعد اشعری می گوید: من مدینه بودم. امام جواد غلام خود را با نامه پی من فرستاد من در سرای بَـزیع به حضور آن سرور شرفیاب شدم. امام جواد گفت: شبهه کردن در امامت من بیجا است. پدرم جز من فرزندی ندارد که مایه تردید شود. آن حضرت در ضمن صحبت، از چند تن کارگزاران خود شکایت کرد که با این شبهه در ارسال هدایا و نذورات مسامحه می کنند.

می خواستم که عنایت آن حضرت را به عموزاده خودم زکریا ابن آدم بن عبدالله بن سعد جلب کنم که خود آن سرور گفت: در شکایت از مانند ابویحیی زکریا بن آدم شتاب کردن روا نیست. او سال ها به پدرم و به خودم خدمت کرده است و نزد ما منزلتی عظیم دارد. اما من به آن مالی که در دست او محبوس مانده است، نیاز دارم و از تأخیر آن گله دارم.

من به عرض آن سرور رسانیدم که زکریا در تأخیر اموال شما معذور است. علت تأخیر آن بود که غلامان شما میمون و مسافر با هم نزاع و درگیری داشتند. من بعد از مراجعت به قم نامه امام جواد را به عموزاده ام تسلیم کردم و او اموال بجا مانده را به مدینه ارسال نمود. (رجال کشی ص ۵۹۶ . صحیح کافی رقم ۱۱۱. المقالات والفرق ص ۱۰۶).

موقوفات از ثلث اموال شیفتگان ناحیه

احمد بن اسحاق به امام هادی نوشت که مروارید خانم دختر مقاتل مرحوم شد و چند قطعه آبادی از او بجا مانده است. این خانم وصیت کرده است که یک قطعه از این چند قطعه را به شما تقدیم کنیم ولی بهای این قطعه از ثلث میراث او بیشتر است. ما وصی آن خانم هستیم. بهتر آن دانستیم که از شما کسب تکلیف نمائیم. امام هادی در پاسخ نوشت: مروارید خانم به بیشتر از ثلث خود حقی ندارد. ولی اگر شما ورثه او باشید و میزان بیشتر از ثلث را با رضایت خاطر اجرا نمایید، روا خواهد بود. (صحیح تهذیب، رقم ۳۸۰۳. صحیح الفقیه، رقم ۱۴۹۵).

حسین بن مالک جد عبدالله بن جعفر حمیری می گوید: به امام ابوالحسن هادی نوشتم: سرور من برادر زاده من مرحوم شد و برای شما یک قطعه زمین زراعتی خود را وصیت کرده است. وصیت کرده است که آنچه در خانه دارد، از هر قبیل که باشد از سیخ گرفته تا سوزن همه را بفروشیم و به خدمت شما تقدیم کنیم. بعد از قیمت گذاری معلوم شد که میزان وصیت او بیش از حد ثلث است و شاید به نیم ماترک او برسد. تکلیف ما چه خواهد بود؟ ابوالحسن امام هادی در پاسخ نوشت: در اجرای وصیت نباید از میزان یک سوم تجاوز نمایید. (صحیح تهذیب، رقم ۳۸۴۳).

ابراهیم بن مهزیار برادر علی بن مهزیار اهوازی به امام عسکری نوشت. علی بن مهزیار به من وصیت کرده است تا از عایدی آن مزرعه ای که یک چهارم آن را به شما تقدیم کرده است، هر ساله یک نفر نایب بگیرند تا به نیابت او به حج برود. مقرر کرده است که اگر لازم باشد تا بیست دینار طلا به نایب اجرت بدهیم. اما اینک راه بصره مسدود است و کسی با بیست دینار طلا به نیابت نمی رود. تکلیف ما چیست. امام عسکری پاسخ داد که هزینه سه حج نیابی را برای دو حج منظور کنید (یک سال کسی را به نیابت نفرستید) (صحیح تهذیب، رقم ۳۸۹۱).

از این نمونه اوقاف، و از این نوع، صلات و هدایا فراوان بوده است. شیخ طوسی در کتاب غیبت از استادش شیخ مفید و غضائری از صفوانی روایت کرده اند که می گفت: من أبو محمدقاسم بن علاء همدانی را که در آذربایجان متوطن شده بود، موقعی دیدم که ۱۱۷ ساله بود. او به خدمت امام هادی و امام عسکری شرفیاب شده بود. و در ادوار زندگی خود با ناحیه مکاتبه می کرد. (در آخر این داستان که طولانی است، توضیح می دهد که): قاسم بن علاء کفالت آبادیها و مزارع ناحیه را در اختیار خود داشت. این آبادیها و مزارع به وسیله پدرش وقف شده بود. (غیبت طوسی ۱۸۸-۱۹۲. بحار مجلسی ج ۵۱ ص ۳۱۳. فرج المهموم ۲۴۸-۲۵۲).

لزوم کسب اجازه کارپردازی

در یک رشته سؤالات فقهی که ابوالحسین اسدی به ناحیه ارسال نموده و پاسخ آن را از ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعید عمری دریافت نموده است، در مورد سؤال ششم چنین آمده است که: آیا کسی می تواند به خاطر اجر و پاداش الهی و بدون چشم داشت دنیوی به اداره املاک ناحیه بپردازد و در آمد خالص آن را به ناحیه ارسال کند؟ پاسخ سؤال این است که هیچ کس حق ندارد بی اجازه در اموال دیگران تصرف کند تا چه رسد به اموال ما. تصرف کردن در املاک ویژه ما بدون اجازه ما حرام است و هر کس از اموال ما لقمه ای در گلو فرو ببرد آتش در حلقوم خود فرو برده است.

و در پاسخ سؤال هفتم آمده است که اگر کسی ملک خود را برای ناحیه وقف کند و ملک را به یک نفر قیم تسلیم کند که از درآمد آن هزینه های لازم را بپردازد و مابقی را به ناحیه ارسال کند، کار درستی انجام داده است و غیر از همان قیم، شخص دیگری حق دخالت ندارد. (بحارالانوار ج ۵۳ ص ۱۸۲. کمال الدین صدوق ج ۲ ص ۱۹۸).

تطمیع و تهدید مخالفان

به هر حال، وجوهی که برای ناحیه ارسال می شد و بسیار کلان و وافر بود، تماماً عایدی اوقاف و بیشتر از همه صِـلات و نذوراتی بود که شیعیان ایرانی داوطلبانه و به امید ثواب و پاداش الهی و خوشنودی امامان ارسال می کردند و آنچه مایه نقد و کنکاش فرزانگانی مانند فضل بن شاذان را فراهم می کرد و یا دنیاپرستان و رندان را به طمع می انداخت تا صلات و نذورات را به عنوان کارپردازی و وکالت دریافت کنند، ولی شخصاً به مصرف برسانند، رفتاری بود که از جانب ابوجعفر عمری مشهود می شد: یعنی بر خلاف سیره امامان دستور می داد تا فرزانگان و دلسوزان مذهب را با تهمت و افترا و هتاکی و تهدید به قتل، از میدان بدر کنند و کارپردازان مطیع را با بذل و بخشش فراوان حتی صدهزار صدهزار دینار طلا بنوازند باشد که همه مخالفان را به طمع اندازند که از راه سازگاری نزدیک شوند و سر اطاعت فرود آورند.

ماجرای احمد بن هلال کرخی

از این میان ماجرای احمد بن هلال قابل تأمل است. شیخ طوسی (ت ۴۶۰) از استادش غضائری (ت ۴۱۱) از تلعکبری (ت ۳۸۰) از ابوعلی بن همام (۳۳۶-۲۵۸) حکایت می کند که احمد بن هلال (۲۹۷-۱۸۰) از یاران امام عسکری بود. موقعی که آن حضرت به سال ۲۹۰ هجری در گذشت. شیعیان بدو گفتند که آیا فرمان ابوجعفر محمد بن عثمان را نمی پذیری و برای کسب تکلیف و ارسال وجوهات به او رجوع نمی کنی با آنکه امام واجب الطاعه بر وثاقت او تصریح کرده است؟

ابوجعفر کرخی گفت: من از امام یازدهم نشنیدم که بر وکالت ابوجعفر عمری تصریح کند. من وکالت پدرش عثمان بن سعید را انکار نمی کنم، اما این جسارت را ندارم که بعد از فوت او قاطعانه وکالت پسرش را آنهم از امام دوازدهم پذیرا گردم. شیعیان گفتند: دیگران شنیده اند که امام یازدهم به قبول وکالت او فرمان داده است. ابوجعفر کرخی گفت: شما دانید و آنچه شنیده اید. شیعیان او را لعنت کردند و از او تبری جستند.

راوی این کنکاش و مجادله ابوعلی محمد بن همام بن سهیل کاتب است. او به گفته خودش در آخرین ماه از سال ۲۵۸ هجری به دعای امام عسکری به دنیا آمده است و طبیعی است که آن عهد و زمان را درک نکرده است زیرا امام یازدهم در سال ۲۶۰ به ماه ربیع الأول رحلت کرد و در آن زمان ابوعلی محمد بن همام چهارده ماهه بود. بنابراین قطعی است که ابوعلی بن همام بعدها این داستان را بر وجه ارسال از دیگران روایت می کرده است. خصوصاً که ابتدای مشاجرات و کارشکنی ها و تمردها به سال ۲۶۰ هجری باز می گردد که امام یازدهم فوت می کند و بر اساس روایات وارده از عهد کهن فرزند امام یازدهم در همان کودکی به مدینه منتقل می شود؛ آنهم در سن دو سالگی و در نتیجه مسأله وکالت به ظاهر زیر سؤال می رود و وکالت ابوجعفر عمری هر چه بیشتر در شبهه قرار می گیرد.

بالاخره سال ۲۶۷ فرا می رسد و ابوجعفر کرخی احمد بن هلال در سن ۸۷ سالگی فوت می کند و از بابت او غائله ختم می شود، در حالی که غائله دیگران برجا بوده است. و چون در سال وفات ابوجعفر کرخی ابوعلی بن همام سال هفتم و یا سال هشتم عمر خود را آغاز می کرده است، باز هم نمی تواند شاهد این ماجرا و ماجراهای پیچیده دیگر باشد و لذا سخن ابوعلی بن همام با طفره زدن ۴۵ سال پر از حادثه به این صورت خاتمه می یابد که بعداً (سال ۳۱۲) توقیعی از جانب ناحیه به وسیله ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی صادر گردید و احمد بن هلال با چند نفر دیگر ملعون و مطرود شدند. (یعنی افاده می کند که بعد از ۴۵ سال، لعن و طرد این مرد به اضافه لعن و طرد چند تن دیگر صادر گردید.)[۱۰]

متن توقیع

متن این توقیع باید مطالعه شود. البته باز هم راوی توقیع همین ابوعلی بن همام است. می گوید: در سال ۳۱۲ به ماه ذیحجه توقیعی بدست من رسید که ابوالقاسم نوبختی آن را ارسال کرده بود و با آنکه توقیع را از خانه مقتدر بالله خلیفه عباسی که در آنجا محبوس بود ارسال کرده بود و مرکب آن خشک نشده بود. مؤکدا سفارش کرده بود که این توقیع را سریعاً پخش کنم و از کسی واهمه به خود راه ندهم. توقیع به خاطر فتنه شلمغانی صادر شده بود که در آن روزگاران پیروان مقتدری بدست آورده بود.

متن توقیع به چهار صورت روایت شده است و اختلاف کمی میان این روایت ها دیده می شود. در ابتدای این توقیع آمده است که محمدبن علی شلمغانی – که خداوند بدو مهلت ندهد[۱۱] و در نقمت و انتقام خود تعجیل کند – مرتد شده است و با کفر و الحاد بر خدا افترا بسته است. ما خاندان رسول از او بری و بیزاریم. به همگان اعلام کنید که ما شخصا از فتنه او برحذر شده ایم و شما را نیز بر حذر میداریم. شیوه برخورد ما با این فتنه، عین همان سیره و سنتی است که قبلا با فتنه سریعی و نمیری و هلالی (احمدبن هلال) و بلالی و سایرین برخورد کردیم و در همه احوال از لطف دائمی خداوند عزت بهره مند بوده ایم. (غیبت طوسی ص ۲۰۲ بحار مجلسی ج ۵۱ ص ۳۷۶ و ص ۳۸۰. احتجاج طبرسی ص ۲۶۶).

چنانکه اشاره شد، ابو جعفر احمد بن هلال ۴۵ سال پیش از صدور این توقیع با مرگ طبیعی مرده بود. ولی باید دانست که طرد و لعن او در همان سالهای اول صادر شده بود و در این توقیع که ابوعلی بن همام عرضه می کند، به صورت اشاره و تشبیه کردن فتنه شلمغانی در سال ۳۱۲ با فتنه احمد بن هلال به سال ۲۶۰ و اشاره به فتنه دیگران در سالهای قبل مانند فتنه سریعی و نمیری و بلالی، متعرض نام آنان شده اند، نه آنکه تاریخ لعن و طرد سال ۳۱۲ بوده باشد.

روایت کشی

کشی در رجال خود ص ۵۳۵ ذیل رقم ۱۰۲۰ به نقل از ابن قتیبه از ابوحامد احمد بن ابراهیم مراغی نقل می کند که

«در همان ابتدای امر و آغاز مخالفت احمد بن هلال با ابو جعفر عمری، نسخه توقیعی به تمام کارپردازان ناحیه و از جمله قاسم بن علاء همدانی که در آران آذربایجان ساکن شده بود ایفاد شد که «از صوفی ظاهر ساز ریاکار برحذر باشید»».

«علت این تعبیر آن بود که احمدبن هلال کرخی تا آن تاریخ ۵۴ نوبت به حج رفته بود که ۲۰ نوبت آن را پای پیاده مشرف شده بود. ولی اصحاب ما به خاطر وفور احادیثی که این مرد روایت کرده بود و راویان عراق از او بهره مند شده بودند، صحت این توقیع را انکار کردند و قاسم بن علاء را وادار کردند تا به ناحیه مکتوب کند تا از صحت و سقم نسخه باخبر کردند.»

«در توقیع بعدی به قاسم بن علاء همدانی مسطور شده بود که قبلا فرمان من در مورد آن صوفی ظاهر ساز، احمد بن هلال – که خداوند او را رحمت نکند – به تو واصل شده است. این مرد که خداوند گناهان او را نبخشید و از خطاهای او نگذرد، هماره بدون رضایت ما و بی رخصت ما در امور ما دخالت می کرد و درباره مطالبات ما بر وجه بذل و بخشش تصرف می کرد و فرمان ما را به صورتی که پسند خودش بود و خودش اراده می کرد، اجرا می نمود. خداوند او را به آتش دوزخ سرنگون سازد. ما هماره صبوری کردیم تا بالاخره خداوند با دعا و نفرین ما طومار عمر او را برید. ما در زمانی که زنده بود او را به یاران خود معرفی کردیم[۱۲] و دستور دادیم که لعنت و برائت ما را از این مرد به خاصان ما برسانند. ما از احمد بن هلال بیزاری می جوئیم و از هر کسی که از او بیزاری نجوید بیزاریم …».

ابوحامد مراغی

ابوحامد مراغی می گوید: با وجود این نسخه جدید و تأکید بر لعن و بیزاری از احمد بن هلال، باز هم جماعتی، طرد و لعن او را بر حق نمیدانستند و مصرانه از قاسم بن علاء درخواست کردند تا یک بار دیگر از ناحیه استفسار کند. بعد از استفسار، توقیع سوم بر لعن و طرد او افزود بدین عبارت:

«خداوند قدر و منزلت پیشین او را ارج ننهد. این مرد از خدا درخواست نکرده بود که بعد از هدایت، قلب او را به الحاد نکشاند و ایمان او را پایدار بدارد. شما قبلاً با این گونه ارتدادها آشنا شده اید و حتما از ماجرای عروت بن یحیى الدهقان – که خداوند او را لعنت کند – و از خدمات او و دوران ممتد یاری و همکاری او باخبرید. موقعی که کرد آنچه کرد، دیدید که چسان خداوند ایمان او را به کفر بدل کرد و بی مهلت از او انتقام گرفت[۱۳]. والحمدلله لاشریک له. وصلى الله على محمد وآله وسلم».

شیخ طوسی در کتاب غیبت ص ۲۱۴ سه سطر از این توقیع طولانی را به روایت از کلینی درج کرده است و تصریح می کند که این توقیع طولانی است و ما قسمت لازم آن را حکایت کردیم. کلینی تصریح کرده است که این توقیع از طرف ناحیه به دست ابوجعفر عمری خارج شد و به وسیله او به سایر کارپردازان دست دوم و دست سوم ابلاغ گشت.

به هر حال، عوامل تردیدزا فراوان بوده است و لذا اصحاب حدیث و کلام، در صحت این توقیعات و کوبیدن احمد بن هلال به شک افتادند و شاید هم تصور می کردند که این ماجرا یک مبارزه شخصی است میان احمد بن هلال کرخی و میان محمد بن عثمان عمری و ربطی به امام زمان ندارد و گرنه تقاضای تجدید نظر نمی کردند، آنهم سه نوبت حتی بعد از مرگ احمد بن هلال.

ماجرای محمد بن احمد

در کنار این مشاجرات خشونت آمیز، شیوه برخورد ابوجعفر عمری با برادرزه خودش محمد بن احمد بن عثمان بن سعید عمری بیشتر مایه تردید را فراهم آورده است. ماجرا به این صورت است که احمد بن روح بغدادی با مرسوله ای وارد سامرا می شود تا نذورات خضر بن محمد را تقدیم کند و بعد از التماس دعا برای شفای او، سؤالات فقهی او را هم پاسخ بگیرد.

موقعی که حامل نامه على المرسوم به خدمت ابوجعفر عمری می رسد تا هدیه را تقدیم کند. ابوجعفر هدیه را نمی پذیرد و به او می گوید: باید به خدمت برادر زاده ام ابوجعفر محمد بن احمد بن عثمان بروی و هدیه را به او تقدیم کنی پاسخ سؤالی هم که با خود آورده ای قبلا صادر شده است و باید از او دریافت کنی من به خدمت برادرزاده اش رفتم و هدیه را تقدیم کردم. او رقعه توقیعی را به من تسلیم کرد که پاسخ همان سؤال فقهی بود[۱۴].

شرح این سؤال در فصل بعدی از لحاظ شما خواهد گذشت ولی مسئله اینجا است که آیا واقعاً امام زمان به او گفته است که اگر فلانی آمد از جانب من به او اعلام کن که باید پاسخ خود را از دست محمد بن احمد برادرزاده ات دریافت کند؟ یا اینکه ابوجعفر عمری می خواسته است که برادرزاده خودش را به این صورت ساکت کند که دست از ادعای وکالت و تماس با امام زمان بردارد. زیرا او هم مانند دیگران مدعی استقلال شده بود و لذا موقعی که این حاتم بخشی نتیجه نبخشید، او را طرد کرد و از خود راند.[۱۵]

نحوه برخورد با رقبا

برخورد ابوجعفر عمری با مدعیان وکالت که استقلال خود را اعلام می کرده اند و یا صلات و هدایای دریافتی را شخصاً به مصرف می رسانیده اند، هماره با لعنت و نفرین و حکم به ارتداد شروع می شده است و در مرحله بعدی کار به هتک شخصیت و حتی تهمت و افترا می رسیده است؛ چنانکه با فضل بن شاذان رئیس مذهب به کار بستند و در مرحله سوم کار به تهدید و قتل آنان می رسیده است. حتی در مورد ابومحمد حسن بن بابای قمی و نیز علی بن حکه حوار قمی فرمان قتل و هتک آنان صادر شد[۱۶] ولی کسی پا به میدان ننهاد که این فرمان را اجرا کند و لذا در مورد فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی که ساکن سامرا شده بود و در اثر وجاهتی که در موطن اصلی خودش قزوین داشت و اموال فراوانی بدست او می رسید، کسی را به نام جنید بغدادی استخدام کردند تا او را به قتل برساند.

البته درباره فارس بن حاتم نیز ابتدا توقیعاتی صادر شده است که با ملایمت همراه بوده است و جز این دستوری نداده اند که از فارس بن حاتم فاصله بگیرند و هدایا و صلات را به او تحویل ندهند و او را در هیچ کاری دخالت ندهند و چون مردی فتان و فتنه گر است و با بحث و جدل دیگران را تحت تأثیر می گذارد تنها به کارشکنی و هتاکی بپردازند و مراقب باشند که شری برنخیزد.[۱۷]

از جمله شیخ طوسی در کتاب غیبت ص ۲۱۳ به روایت از عبدالله بن جعفر حمیری می نویسد: از محضر امام هادی نامه ای به على بن عمر قزوینی واصل شد به این مضمون که

«به دل بسپار و اعتقادت بر این باشد که آنچه من درباره فارس بن حاتم می گویم، زبان من با دل من همراه است.[۱۸] فارس بن حاتم که خدا او را لعنت کند باید طرد شود. وظیفه تو جز این نیست که در لعن و طرد او تلاش کنی و تا سرحد توان مبالغه کنی. من تو را به کاری فرمان نمی دهم که درست نباشد. با جدیت و شدت، در لعن او بکوش و او را هتک کن و مردم را از گرد او دور کن و ادعای او را ابطال کن. من فردای قیامت با شما در پیشگاه خدا از این مسؤلیتی که بر عهده شما نهاده ام محاجه خواهم کرد. وای بر کسی که نافرمانی کند. وای بر کسی که این فرمان را انکار کند. این نامه را به خط خودم در شب نهم ربیع الاول از سال ۲۵۰ نوشتم. من بر خدا توکل دارم و او را سپاس بسیار دارم».

ماجرای قتل فارس بن حاتم

ابوعمرو کشی در رجال خود ص ۲۳ه رقم ۱۰۰۶ به روایت از یقطینی آورده است که از ناحیه امام ابوالحسن هادی نامه ای واصل شد و در آن امر فرمود که فارس بن حاتم را به قتل برسانند و برای قاتل او ضمانت کرد که وارد بهشت شود. در تعقیب این فرمان، جنید او را کشت. متن به این صورت است:

این فارس که خدا او را لعنت کند، بی اجازه و خودسرانه به نام من عمل می کند. با بحث و جدل مردم را بی راه می کند. خون او برای هر کسی که اقدام کند هدر و حلال است. کیست که مرا از شر او راحت کند و او را بکشد. من ضامن او هستم که وارد بهشت شود.

روایت جنید

کشی بلافاصله از سعدبن عبدالله اشعری نقل می کند که من داستان جنید را از جماعتی از اصحاب عراقی خودمان شنیده بودم و بعدا شخصاً از خود جنید شنیدم که گفت:

امام هادی به من پیام داد که باید فارس بن حاتم را به قتل برسانم. من پاسخ دادم که تا من شخصاً از خود امام نشنوم کاری صورت نمیدهم.

امام هادی پی من فرستاد و من به خدمت رسیدم. آن سرور فرمود: من دستور میدهم که فارس را به قتل برسانی. چند درهم به من پرداخت کرد و فرمود با این مبلغ سلاحی ابتیاع کن و آن را به من عرضه کن. من شمشیری خریدم و در ملاقات بعدی عرضه کردم. فرمود: این سلاح را بر گردان و سلاح بهتری ابتیاع کن. من ساطوری گرفتم و در ملاقات سوم عرضه کردم. آن سرور گفت: این سلاح، سلاح خوبی است.

من با ساطور خود به سراغ فارس بن حاتم رفتم. موقعی که بعد از نماز مغرب از مسجد خارج شد، دو نوبت با ساطور بر سر او کوفتم و او را کشتم. من ساطور خود را به کناری پرت کردم. مردم جمع شدند و اطراف ما را از هر سو گشتند و کسی را نیافتند جز من. ولی چون سلاحی با من ندیدند، کوچه ها را و خانه ها را جستجو کردند و سلاح را ندیند. لذا پاپیچ من نشدند.

حمایت از جنید

اما این ماجرا که از زبان جنید حکایت شده است، نمی تواند تمام ماجرا باشد. باید در صحنه قتل، کسی با او همکاری کرده باشد و بعد از پنهان کردن و یا خارج کردن سلاح از معرکه قتل، خودشان فریاد و فغان کرده باشند. در این زمینه شاهدی در دست نیست جز اینکه ثقه الاسلام کلینی از حسین بن محمد اشعری روایت می کند که در عهد امام عسکری نامه ناحیه واصل میشد که حقوق جنید و ابوالحسن و آن یک تن دیگر فراموش نشود. و بعد از آنکه امام عسکری در گذشت توقیع جدیدی واصل شد که حقوق ابوالحسن و آن رفیق دیگرش هماره باید پرداخت شود. من از جهت اینکه نام جنید در میان نیامده بود مضطرب و غمناک شدم (که مبادا جنید گرفتار شده باشد) اما خبر رسید که جنید مرده است.[۱۹]

ظاهر حدیث آن است که این قتل و فتک در عهد امام عسکری واقع شده است و آن سه تن از بغداد و سامرا به قم فراری شده اند و در همان محل اختفا، خرجی آنان به وسیله حسین بن محمد اشعری و یا سایر وکلا تأمین و تأدیه می گشته است. بعد از وفات امام عسکری نامه ناحیه فقط توصیه می کرده است که خرجی ابوالحسن و آن شخص سوم تأدیه شود، چرا که جنید فوت کرده است.

وکیل سوم

بالاخره ابوجعفر محمد بن عثمان عمری در سال ۳۰۴ و یا ۳۰۵ فوت می کند و به جای خود ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی را معرفی می کند. انتظار خواص شیعه آن بود که حتماً جعفر بن احمد بن متیل به وکالت انتخاب می شود،[۲۰] و به همین خاطر برخی از شیعیان درباره این انتخاب تردید می کردند و بیشتر مایه تردید و توهم درباره ابوجعفر عمری حاصل شده بود.

حوادث مهم دوران سوم وکالت

باری در عهد ابوالقاسم نوبختی که از سال ۳۰۰ تا ۳۲۹ ادامه یافت، حوادثی اتفاق است که برخی قابل توجه نیست و برخی قابل توجه هست ولی با ناحیه ارتباطی ندارد و برخی با ناحیه در تضاد و درگیری است. آنچه قابل توجه است و با ناحیه ارتباطی ندارد گر چه ناحیه را درگیر کرده است، فتنه حسین بن منصور حلاج است.

ماجرای حسین بن منصور حلاج

این مرد با شاکله و برنامه خیالی از خراسان به راه افتاد تا با شکار انسانها مکتبی، اقتداری برای خود و هم وطنان خود بیافریند. لذا بعد از تهیه مقدمات، با آب و رنگ تشیع وارد قم شد و در صدد برآمد که با شکار ابن بابویه پدر، یعنی ابوالحسن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه قمی که در آن عهد رئیس مذهب بود، راه قدرت و وجاهت را برای خود هموار کند ولی بعد از تماس با ابن بابویه، با خفت و خواری از حجره او رانده شد.[۲۱]

به فکر افتاد که فعالیت خود را در بغداد آغاز کند از آن رو که بغداد عاصمه اهل سنت بود و کرخ بغداد عاصمه تشیع و ثقل سیاست و چون با تسخیر جن و فوت و فن شیادی مجهز شده بود، جماعتی از بزرگان بغداد را مفتون کرد و با حاشیه نشینان دستگاه خلافت آشنا شد و به شهرت رسید.

و چون در صدد شد که با سران تشیع در کرخ بغداد همگام شود، با ابوسهل اسماعیل بن علی بن اسحاق بن اَبی سهل بن نوبخت تماس گرفت و او را به همکاری دعوت کرد و نویدها داد، اما ابوسهل نوبختی او را به استهزاء گرفت و چون ابوسهل نوبختی جامع سیاست و فلسفه و مذهب بود و بر جامعه شیعه نفوذی بسزا داشت، حلاج از نفوذ در صفوف شیعیان ناامید شد و مانند سابق به شکار سیاستمداران اهل سنت ادامه داد و هماره خفت و رنج عامه را به اضافه درد و محنت زندان به جان می خرید؛ باشد که بر خر مراد سوار شود، اما تلاش او ثمر مناسبی ببار نیاورد و بالاخره در سال ۳۰۹ با اجازه خلیفه مقتدر بالله عباسی حکم قضات به کفر و الحاد او صادر شد و بدن او را قطعه قطعه کردند و سوزانیدند.

در خاموش کردن آتش این فتنه ابومحمد حامد بن عباس که از سال ۳۰۶ تا سال ۳۱۱ منصب وزارت داشت، تلاش بسیاری کرده است. او هماره پاپیچ حلاج شد تا او را به دام بیندازد و از او اعتراف بگیرد و بالاخره موفق گشت. شرح این ماجرا دراز است و می توانید به تاریخ بغداد ج ۸ ص ۱۱۲ – ۱۲۶ مراجعه نمایید. ماجرای حلاج در مآخذ شیعی آن زمان انعکاس ساده ای دارد. می توانید به غیبت شیخ طوسی ص ۲۹۹ و بحار مجلسی ج ۵۱ ص ۳۶۹ مراجعه نمایید.

فتنه شلمغانی

فتنه دیگری که در عهد ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی رخ داد و صددرصد وجاهت و موقعیت ناحیه را به خطر انداخت فتنه شلمغانی بود که قبلاً نیز با نام و نشان او آشنا شده اید و از عاقبت نافرجام او باخبر گشته اید.

این مرد، در ابتدا با استقامت و راستی و درستی در راه تشیع گام می زد و سال ها در صفوف مقدم فقها و متکلمین جا داشت[۲۲] و دوران ممتدی با ابوجعفر عمری وکیل ناحیه همراهی و همکاری می کرد. و چون در بعضی ایام به جای ابوجعفر عمری می نشست و مراجعین را از هر جهت سامان می داد[۲۳]؛ لذا با خود تصور می کرد که بعد از وفات ابوجعفر عمری به وکالت صدر اول مفتخر می شود و چون ابوالقاسم نوبختی به این سمت ارتقاء یافت، در اثر حسادت[۲۴] و یا در اثر این برداشت که اگر بعد از وفات امام عسکری ، اصل وکالت واقعیت میداشت، امام زمان او را که فقیه و کاردان است بر نوبختی مقدم میداشت، لذا وکالت نوبختی را انکار کرد و چون مانند فارس بن حاتم جان خود را در خطر دید متواری شد و در خفا به برنامه ریزی و مقابله با ناحیه پرداخت.

دوران اختفای او چند مرحله دارد. مرحله اول از سال ۳۰۹ تا سال ۳۱۱، دوام یافت که دوران وزارت ابومحمد حامدبن عباس وزیر مقتدر بالله عباسی است. شلمغانی در این ۶ سال تحت حمایت این وزیر بسر برده است. ظرف این مدت شاکله حلاج را مرور کرد و با استفاده از خرافات تصوف و عرفان، مقالاتی پرداخت و جماعاتی را به خود مفتون کرد. شلمغانی مانند نصیری بیشتر از مقوله اتحاد و حلول بهره گرفت و مدعی شد که روح حضرت فاطمه سلام الله علیها در کالبد ام کلثوم دختر ابوجعفر عمری حلول کرده است چنانکه روح رسول الله در بدن ابوجعفر عمرى حلول کرده بود و اینک روح امیر المؤمنین در بدن حسین بن روح نوبختی حلول دارد.[۲۵]

به نظر میرسد که شلمغانی این مقوله را با دسیسه همین وزیر مقتدر بالله حامد بن عباس پرداخته باشد تا قدرت و اعتبار نوبختیان را در نظر شیعه و سنی لجن مال کند و آنان را به سرنوشت حلاج مبتلا سازد. و برای همین ارزیابی بوده است که بعد از برملا شدن این خرافات، حامد بن عباس وزیر، به دست محسّن بن علی بن محمد بن الفرات به قتل می رسد و پدر محسّن ابوالحسن علی بن محمد بن الفرات که از شلمغانی حمایت می کرد و با نوبختیان سر سازگاری نداشت، به وزارت می رسد.[۲۶]

در اثر همین برخورد سیاسی و رقابت خاندان نوبختی و خاندان ابن الفرات، بعد از یازده ماه، أبوالحسن ابن فرات وزیر هم به قتل می رسد و ابوالقاسم عبدالله بن محمد بن عبیدالله بن یحیی بن خاقان که طرفدار نوبختیان بود و یا با نوبختیان دمساز بود به وزارت مفتخر می گردد. دوران وزارت او هم بیش از یک سال (از سال ۳۱۲ تا ۳۱۳) دوام نیافت[۲۷]، ولی ظرف همین یک سال با سفارش حسین بن روح نوبختی، شلمغانی به شدت تحت تعقیب قرار گرفت و چون عرصه بر او تنگ آمد به موصل گریخت و به ناصرالدوله حمدانی پناه برد. ناصرالدوله برای حفظ جان شلمغانی او را به «شهرک معلثایا» روانه کرد و شلمغانی دو سال در آنجا بدون فعالیت در خفا بسر برد و در سال ۳۱۳ که ابوالقاسم خاقانی از وزارت عزل شد، شلمغانی به بغداد بازگشت و به ترویج نهانی خرافات خود پرداخت.

در سال ۳۱۹ که عمیدالدوله به وزارت مقتدر بالله عباسی تشریف بافت اتفاقاً – و چه بسا بر اثر سیاست – از مذهب شلمغانی حمایت کرد و مشاهیری چون ابوجعفر بن بسطام و ابوعلی بن بسطام و ابراهیم بن أبی عون کاتب[۲۸] در ترویج مذهب خرافی او تلاش کردند و مذهب او رونق گرفت و بالاخره به سال ۳۲۲ ماه جمادی الاولی در عهد خلافت الراضی بالله که ابوعلی ابن مقله برای نوبت سوم بر مسند وزارت نشست، شلمغانی را با جدیت کامل تعقیب کردند و در ماه شوال همان سال توقیف شد و بعد از حکم قضات او را در ماه ذی قعده بردار کردند و سپس جسدش را سوزانیدند.[۲۹]

مکتب حلول و اتحادی که شلمغانی بر اساس حلول پاکان مذهب بنیاد نهاد، با قتل او منقرض نـشد و تا آنجا که این نویسنده برخورد کرده است، در سال ۳۶۰ به وسیله ابومحمدحسن بن محمد مهلبی که در بغداد وزیر معزالدوله بود، اموال کسی را ضبط کردند که مدعی شده بود: «روح ابوجعفر محمد بن على شلمغانی در او حلول کرده است و روح انبیاء و صدیقین در بدن سران این مکتب حلول دارد. در این میان جوانی توقیف شد که می گفت روح امیر المؤمنین در کالبد او حلول کرده است و خانمی در میان آنان بود که می گفت روح فاطمه دخت رسول الله در بدن او حلول یافته است و یک تن از خاندان بنی بسطام خود را به عنوان میکائیل معرفی کرده بود. مهلبی آنان را به شدت تازیانه زد و مورد اهانت قرار داد ولی موقعی که معزالدوله خبردار شد که اینان از شیعیان امیر المؤمنین علی بن ابی طالب می باشند. به مهلبی دستور داد تا آنان را آزاد کرد.[۳۰]

شلمغانی در سال های استقامت فکری حدود ۲۰ کتاب علمی – کلامی و حدیث – تألیف کرده است که در آن عهد و زمان رواج کامل داشته است و به عبارتی دیگر خانه های شیعیان از کتابهای او پر بوده است. اینک تنها کتاب تکلیف او یعنی کتابی که مانند رساله ابن بابویه و مقنعه شیخ مفید به عنوان رساله عملیه تلقی می شده است، برجا است. نسخه این کتاب که در عهد مجلسی از هندوستان آورده شد، در اثر اشتباه در کتاب شناسی به نام فقه الرضا شهرت یافته است، در این کتاب حدیث روایت شده است که از عهد اول به وسیله شیخ صدوق شناسایی شد و از لیست اجازه حدیث ساقط گشت.[۳۱] چند فتوای شاد و نادر هم دارد که در تعلیقات بحارالانوار به وسیله این نگارنده نقد شده است.

در این کتاب نشانی از حلول و اتحاد هم مشهود است: او فتوا داده است که «نمازگزار باید موقع نماز، ابتدا یک تن از امامان را مد نظر قرار دهند و نماز را آغاز کند و در سراسر نماز طی راز و نیاز خود به آن امام توجه کند» گویا این قسمت را در سالهای بعد به کتاب خود ملحق کرده باشد و یا یک تن از شاگردان مکتب او به این خیانت دست زده باشد. زیرا در خاتمه این کتاب می خوانیم که «خدایا حق و اهل حق را نصرت ببخش و مرا بر آن شیوه بدار که قائل به حق باشم و منتظر قیام حق و قیام اهل حق باشم. خدایا قائم آل محمد را برانگیز. خدایا در فرج او شتاب کن و سپاه او را نصرت ببخش و دنیا را – آن سان که پر از ظلم و جور شده است – به وسیله او از عدل و داد پر کن».[۳۲]

طعنه های شلمغانی

به هر حال، قطعی است که شلمغانی سالها در حال استقامت بود و کتابهای او مورد استفاده شیعیان قرار داشت[۳۳] و تنها موقعی از حالت تعادل خارج شد که با ابوالقاسم نوبختی به معارضه و مقابله پرداخت. حتی در یک سخنی مدعی شد که

«من از آن روزی که با ابوالقاسم نوبختی وارد کار وکالت شدم، جز این نبود که هر دو از عمق مسائل باخبر بودیم. ما بر سر وکالت و ربودن هدایای گزاف و صلات هنگفت، با هم جنگ و ستیز می کردیم آن چنانکه سگها بر سر تصاحب یک مردار، بر روی یکدیگر پارس می کنند»

غیبت طوسی ص ۲۴۱. بحار مجلسی ج ۵۱، ص ۳۵۹.

البته کسی به سخن او وقعی نهاد و بر لعنت و طرد او پافشاری شد.

طعن پاسخ گویی به سئوالات

مهمترین طعنی که ابوجعفر شلمغانی بر ناحیه وارد کرده آن است که می گفت:

«آن رشته سؤالات فقهی که محمدبن عبدالله بن جعفر حمیری از جانب ناحیه دریافت کرده است، همه را من پاسخ داده ام نه ابوالقاسم نوبختی»

غیبت طوسی ص ۲۲۸-۲۳۶. بحار مجلسی ج ۵۳ ص ۱۵۰. احتجاج طبرسی ص ۲۶۸-۲۷۶.

این ادعا مایه تردید فقها شد و از قم نامه نوشتند و از ابوالقاسم نوبختی پرسیدند: «آیا پاسخ این سؤالات را امام زمان داده است یا این پاسخها به وسیله ابوجعفر شلمغانی تنظیم شده است. از این رو ما به تردید افتاده ایم که شلمغانی گفته است: «پاسخ این سؤالات را من داده ام».

از جانب ناحیه نامه ای به قم واصل شد که به خط احمد بن ابراهیم بن احمد نوبختی (داماد ابوجعفر عمری) و املاء ابی القاسم حسین بن روح نوبختی، در پشت همان نامه وارده از قم مرقوم شده بود:

«بسم الله الرحمن الرحیم. بر محتوای این نامه واقف شدیم. تمام این سؤالات را ما خودمان پاسخ داده ایم. در پاسخ این مسائل حتی یک حرف هم از این مرد مطرود و گمراه گمراهگر که به نام عزاقری معروف است، دخالت نداشته است. پیش از این هم سخنان دروغی از احمد بن هلال کرخی و امثال او سریعی. نمیری و بلالی) به شما رسیده بود که ارتداد آنان بر شما ثابت گشت، آن چنانکه امروز از این مرد مرتد – که لعنت خدا بر او باد – سختی به شما واصل شده است».

طی این نامه استفساریه دو درج، حاوی دو رشته مسائل شرعی را ضمیمه کرده بودند. نامه به اضافه هر دو درج برای ابوالقاسم نوبختی ارسال شده بود تا مراتب را به عرض صاحب الأمر برساند. احمد بن الحسین بن عبیدالله غضائری گفته است که اصل این دو درج بدست من افتاد. کلا در باب مسائل فقهی بود. پاسخ سؤالات در وسط سطرها مرقوم شده بود: در زیر سؤال ها و یا روی سؤالها.[۳۴] و در نتیجه متن سؤالات را هم به محمد بن عبدالله بن جعفر حمیری مسترد کرده بودند.

بررسی توقیعات ناحیه در این دوران

باید توجه داشت که در آن تاریخ نامه ها را به صورت طومار، لوله پیچ می کردند و بعد از آنکه طومار لوله پیچ شده را به وسیله نخ و موم آب شده، مهروموم می کردند، بالای آن را لفاف می کردند و ارسال می نمودند. در این مورد، سؤالات حمیری که طی دو درج ارسال شده بود و پاسخ گرفته بود، روی هم لوله پیچ شد و بعدا یک نامه کوتاه نوشته شد که آیا این پاسخها از انشاء و املاء شلمغانی است یا از انشاء و املاء شما. و بعد همین نامه جدید را به صورت لفاف روی همان دو درج پیچیدند و ارسال کردند. موقعی هم که نامه به وسیله ابن روح نوبختی باز شد و در صدد پاسخ برآمد، با املاء ابن روح نوبختی و خط احمد بن ابراهیم نوبختی کاتب ناحیه، پاسخ آن نامه را بر پشت همان نامه مرقوم نموده مجدداً لفاف و مهر و موم کردند و به قم ارسال نمودند.

مسائلی که در این دو درج تهیه و مرقوم شده است و تاریخ آن به عهدی قبل از فتنه شلمغانی باز می گردد. مشکل چندانی ندارد ولی متن پاسخها به تعبیرات فقهی و فتوای فقها شباهت بیشتری دارد تا به حدیث اهل بیت که هماره کوتاه و قاطع و بدون تردید پاسخ می داده اند. سؤالات حمیری هم خطاب به صاحب الامر نیست بلکه خطاب به شخص نوبختی است تا وساطت کند و از فقهای ناحیه (امام زمان) بپرسد و پاسخ را ارسال کند.

استفسار درباره ادعای شلمغانی

مثلاً در همان نامه استفساری، به وسیله محمدبن عبدالله بن جعفر حمیری گزارش شده است که: «فاستثبت قدیما فی ذلک» یعنی: من قبلا در صحت این دو درج و ثبت پاسخها تردید نمی کردم. ثبت نامه و ثبت خط برای من محقق بود و همگان با نظر تکریم به آن می نگریستیم، اما بعد از ادعای شلمغانی که اینک در شمار مخالفین ناحیه قرار گرفته است، به شک و تردید دچار شده ایم.

در پاسخ این سؤال و این گزارش مرقوم شده است: «ألامن استثبت فانه لاضرر علیه…» یعنی «آگاه باش. اگر کسی صحت و امانت را احراز کرده باشد، هر آنچه از دست او دریافت کند، بر او حرجی بار نمی کند و آن حدیث و یا مکتوب و یا توقیع به عنوان صحیح تلقی می شود.

در عهد پیشین نیز از برخی علمای دین که صلوات و سلام خدا بر آنان باد، سؤالاتی پرسیده اند، از قبیل همین سؤال شما که اگر حدیثی را از افراد صالح شنیده اند و بعدا واقف شده اند که آن فرد صالح اینک به کفر و الحاد پیوسته است تکلیف آنان چیست، و عالم مذهب پاسخ داده است که دانش، دانش ما است: اگر کسی در حال استقامت و صحت حدیثی نقل کند و بعداً به کفر بگراید، بر گذشته های شما و اعمال پیشین شما حرجی نیست. شما بعد از روشن شدن کفر و الحاد او بنگرید که اگر متن آن حدیث بر وجه صحت و امانت از زبان صالحان دیگر هم روایت شده باشد، کفر و الحاد آن راوی مشکلی ایجاد نمی کند. متن حدیث را بپذیرید و خدا را شاکر باشید و اگر باز هم به شک و شبهه ماندید که شاید پای خرابکاران در میان باشد و آن صالحان دیگر نیز فردا کافر و ملحد شوند و یا اینکه آن صالح دیروز و کافر امروز، در روایت متفرد باشد و منحصراً متنی را روایت کرده باشد، حدیث را به ما ارجاع دهید تا صحت و سقم آن را اعلام کنیم.

چنانکه ملاحظه شد، حمیری بر پایه اصطلاح علم الحدیث گزارش کرد و گفت: «فاستثبت قدیما فی ذلک»[۳۵] و توقیع ناحیه نیز بر همان پایه و اصطلاح پاسخ داد که «الا من استثبت فانه لاضرر علیه فی خروج ما خرج على أیدیهم»، البته در کلام حمیری توضیح کامل وجود ندارد که جمله «فاستثبت مفهوم شود و لذا در شرح این اصطلاح، ترجمه همان یک جمله کوتاه به درازا کشید ولی در پاسخ توقیع، معنای «من استثبت» قابل درک است. خصوصاً که در متن آن توضیح کاملی هم وجود دارد. حتی در شرح این قاعده علم الحدیث، به سخن «بعض العلماء» نیز استناد شده است که تکلیف راویان حدیث را در مورد «تفرد در حدیث» که آنهم از اصطلاحات علم الحدیث است، روشن می کند. این گونه محاورات در احادیث اهل بیت مشهود نشده است.

بررسی پاسخ سئوال هشتم

حمیری در سؤال سوم از درج اول نوشته است که: «خداوند شما را عزت ببخشد. در خدمت شما فقهائی هستند که من نیازمندم سؤالات مرا از آنان بپرسید». و باز حمیری در پایان سؤالات که سؤال هشتم است، مجددا با این عبارت تقاضا می کند که «خداوند عزت شما را برقرار بدارد. اگر رأی مبارک باشد، تفضل کنید و با فقهایی که مورد وثوق شما باشند، سؤالات مرا در میان بگذارید و پاسخ مرا عنایت نمایید».

این تعبیرات نشان می دهد که سؤال کننده انتظار جدی ندارد که پاسخ سوال خود را از دست و قلم صاحب الأمر دریافت کند بلکه اگر وکیل آن سرور با فقهایی که در بغداد و کرخ بغداد حضور دارند و امام زمان فقاهت آنان را تأیید می کند، تماس بگیرد و از آنان پاسخ بگیرد کافی است.

سؤال هشتم این درج درباره آیات ۱۹-۲۱ سوره تکویر است که به آن پاسخ نداده اند، متن سؤال بدین صورت است که «إنه لقول رسول کریم» آیا منظور این آیه شخص شخیص رسول خدا است؟ «ذی قوه عند ذی العرش مکین» این کدامین قوه است که به عظمت یاد شده است؟ «مطاع ثم أمین» این طاعت از چه قبیل است و مطاع بودن آن سرور در کجا است (در زمین یا در آسمان). البته ظاهر آیه و نیز تفسیر مفسران بر این پایه است که این رسول گرانمایه جبرئیل است که در پیشگاه صاحب عرش، با اقتدار است و در آسمانها و زمین مطاع، و در رعایت فرمانها أمین است. تنها على بن ابراهیم قمی در تفسیر خود هر سه آیه را در وصف رسول خدا تفسیر کرده است. به هر حال پاسخ نامه از جانب هر کسی که بوده باشد صلاح ندیده اند که به این سؤال واضح پاسخ بدهند.

بررسی پاسخ سئوالات درج دوم

حمیری در سؤالات درج دوم می گوید: «نیازمندم که از برخی فقها سؤال کنید و پاسخ بدهید که بعد از برخاستن از تشهد اول و قیام کردن برای رکعت سوم باید تکبیر بگوئیم؟ (تا رکعات فرض الله از رکعات فرض النبئ جدا شود). یا نه. بلکه همان گفتن «بحول الله و قوته أقوم وأقعد کافی است» پاسخ این سؤال بر اساس تعبیرات فقها صادر شده است و می گوید: «در این باب دو حدیث داریم… اگر از باب تسلیم و رضا به هر یک از این دو حدیث عمل کنند به راه صواب رفته اند».

حمیری در سؤال دوم از درج دوم سؤال می کند که اگر انگشتری شبق (شبه. خماهن) در دست کسی باشد می تواند نماز بخواند و پاسخ آن به سبک تعبیر فقها صادر شده است که در این باب هم دو فتوی وجود دارد. اول کراهت و دوم اطلاق (یعنی مانعی ندارد) ولی عمل بر فتوای کراهت مستقر شده است.

حمیری در سؤال پنجم می پرسد «اگر کسی در نماز شب بر اثر تاریکی خطا کند و هنگام سجده پیشانی خود را بر روی پلاس و یا پوست گوسفند بگذارد. بعد از آنکه سرش را از سجده بردارد می تواند به همان سجده اکتفا کند؟ و پاسخ سؤال به این صورت مرقوم شده است که اگر تا حد نشستن سرش را بلند نکند می تواند با دست خود بگردد و سجاده (مهر نماز) را بیابد و سرش را روی آن بگذارد. اما پاسخ این سؤال را نداده اند که اگر درست بنشیند می تواند این سجده را به عنوان سجده نماز تلقی کند یا نه و اگر سجده را تکرار کند چه صورت خواهد داشت.

مرحوم مجلسی در کتاب بحارالانوار ج ۸۵ ص ۱۲۸ همین سؤال و جواب را از کتاب غیبت شیخ طوسی ص ۲۳۳ نقل می کند و در ص ۱۲۹ بحار ج ۸۵، درباره این توقیع یک بحث طولانی ایراد کرده است و در ضمن این بحث طولانی می گوید: باید تناقض این توقیع را با سایر احادیث و فتوای فقها بدین صورت حل کنیم که بگوئیم اگر در نماز شب باشد، مانعی ندارد که سرش را از سجده بردارد ولی کاملاً ننشیند، بلکه به جستجوی مهر و سجاده بپردازد و مجدداً خم شود و پیشنانی خود را روی مهر بگذارد و هر دو سجده را یک سجده حساب کند.

ولی به نظر نویسنده این سطور «باید همان سجده اول را به حساب نماز بگذارد زیرا اگر سجده بر روی پلاس و چرم و امثال آن عمدی نباشد نماز را باطل نمی کند نه در نماز نافله و نه در نماز فریضه».

بررسی پاسخ سئوال چهارم

محمد بن عبدالله بن جعفر حمیری در سال ۳۰۷ درجی دیگر به ناحیه ارسال داشته است و در سؤال چهارم می پرسد: آیا جایز است که در نماز فریضه بعد از قنوت، دستها را بر روی صورت و سپس بر روی سینه بکشد، باشد که رحمت واصله را بر سر و سینه خود بریزد؟ یا اینکه جایز نیست. زیرا برخی از فقهای ما می گویند که این کار به عنوان یک عمل تلقی می شود و در نمازها عمل دست مقرر و مشروع نیست. پاسخ این سؤال به این صورت ثبت شده است که «کشیدن دستها بعد از قنوت نماز فریضه بر سر و صورت و سینه جایز نیست. این سنت در نافله روز و شب وارد شده است و عمل کردن به آن بهتر است.»[۳۶]

مجلسی این قسمت توقیع را در بحارالانوار ج ۸۵ ص ۱۹۹ درج کرده است سپس می گوید: این تفصیل را در سخنان فقهای خودمان ندیده ام. احوط آن است که در نماز فریضه بعد از قنوت دستها را بر سر و صورت و سینه نکشند. در این زمینه به پاورقی بحارالانوار همین صفحه و همین جلد مراجعه شود.

درجی دیگر

محمد بن عبدالله بن جعفر حمیری در سال ۳۰۸ درجی دیگر به ناحیه ارسال داشته است و در سؤال هشتم آن می پرسد: آیا روا است که انسان با دختر همسرش که از شوهر قبلی دارد ازدواج کند؟ پاسخ سؤال به این صورت ایراد شده است که اگر این دختر در خانه شوهر جدید و در دامن آنان تربیت شده است روا نیست که شوهر فعلی او، با دخترش ازدواج کند و اگر در دامن شوهر دوم تربیت نشده است و مادرش در حال حاضر همسر این شوهر نیست، روایت شده است که ازدواج با آن دختر حلال است.[۳۷]

باید دانست که به اجماع شیعیان و اتفاق حدیث اهل بیت، ازدواج با پیشزاده مطلقا روا نیست. فقط در صورتی که مادر آن دختر را عقد کند و قبل از عروسی او را طلاق بدهد می تواند با دختر آن خانم ازدواج کند.

حمیری در سؤال ۲۲ همین درج می پرسد و می گوید: درباره دو رکعت آخر نماز فریضه روایات ما اختلاف دارند: یک دسته از روایات می گویند که قرائت سوره حمد بهتر است. یک دسته دیگر می گویند که گفتن تسبیح و تهلیل افضل است. عمل کردن به کدام دسته این احادیث فضیلت دارد؟ و پاسخ ناحیه آن است که قراءت سوره حمد گفتن تسبیح و تهلیل را نسخ کرده است. ناسخ تسبیح، سخن عالم اهل بیت است که گفته است: هر نمازی که قرائت ندارد، ناقص است. مگر آنکه کسی علیل باشد و یا زیاده از حد سهو کند و خائف باشد که با قرائت سوره حمد، حفظ رکعات نماز را از دست بدهد، که در این صورت به جای قرائت تسبیح می گوید.[۳۸]

مرحوم مجلسی در بحارالانوار ج ۸۵ ص ۸۶، این حدیث را درج کرده است و در صفحات ۹۲ -۹۵ شرح مفصلی در این زمینه ایراد کرده است و این توقیع را از این جهت که قرائت حمد ناسخ نیست مورد تردید قرار داده است. مرحوم شیخ حر عاملی نیز در وسائل ج ۴ ص ۷۹۵ متن این توقیع را مخدوش می شمارد و به توجیه آن می پردازد که باید دیده شود.

پاسخ به سئوالی درباره جامه نماز

حمیری در سؤال ۲۸ همین درج می گوید: از امام عسکری توقیعی روایت شده است که نماز خواندن با پارچه خز که الیاف آن با کرک و موی خرگوش مخلوط شده باشد حلال است و در یک توقیع دیگر روایت شده است که روا نیست. به کدامین توقیع باید عمل نمود؟ و ناحیه پاسخ داده است که اگر کرک و موی خرگوش با پوست باشد یعنی پوستینی از پوست روباه و یا خرگوش بپوشد و نماز بخواند حرام است ولی اگر کرک و موی خرگوش را چیده باشند و از آن کرک و مو رشته نخ تابیده باشند و پارچه خز مخملی بافته باشند، نماز خواندن با آن پارچه روا خواهد بود. به برخی از علمای اهل بیت هم گزارش کرده اند که امام راستین فرموده است «با لباسی که از فراورده های روباه تهیه شود نماز نخوانید و نه با آن لباسی که زیر آن پوشیده شود و نه با آن لباسی که روی آن پوشیده شود.»[۳۹] و عالم اهل بیت گفته است: منظور آن امام راستین فراورده پوست روباه است، یعنی پوستین روباه نه کرک و موی آن.[۴۰]

مرحوم مجلسی در کتاب صلات بحارالانوار ج ۸۳ ص ۲۲۳ می گوید: این خبر میان پوستین و میان کرک و موی خرگوش و روباه فرق می نهد. ولی چنین فرقی در فتاوای فقهای ما مشهود نشده است. فقها گفته اند که نماز خواندن با پوست و پوستین و مو و کرک حیوانات حرام گوشت به اتفاق همگان روا نیست. شیخ حر عاملی که این توقیع را در وسائل ج ۲ ص ۲۶۶ روایت کرده است، می گوید: «رخصت نماز خواندن در کرک و موی خرگوش و روباه بر وجه تقیه صادر شده است».

توقیعات تقیه آمیز

شاید دیگرانی هم باشند که این نمونه توقیعات را حمل بر تقیه کنند، اما باید بدانند که حمل بر تقیه موقعی مورد دارد که یک حدیث مفرد را از زبان امام خود بشنوند و یا در ضمن نامه پاسخ بگیرند و چون بعد از وارسی معلوم شود که این فتوی بر خلاف مذهب حق است و مطابق با فتوای اهل سنت صادر شده است، آن را حمل بر تقیه نمایند. اما موقعی که سؤالات متعدد ضمن یک درج آنهم برای جرح و تعدیل به ناحیه ارسال شود و پاسخ برخی سؤالات بر خلاف مذهب باشد و پاسخ برخی دیگر موافق مذهب باشد، احتمال تقیه راه ندارد. آیا درست است که بگوئیم: امام زمان طی یک توقیع مدرج در مورد مسائل فتنه انگیز تقیه نکند و در مورد مسائل ساده که ضرورت انجام ندارد و یا به اصطلاح فقهی مندوحه دارد و راه استتار آن باز است تقیه کند؟

آیا در توقیعی که صریحا و بدون تقیه به جواز متعه فتوی میدهد و لااقل یک نوبت آن را تأکید می کند که چرا قسم خورده است که هرگز متعه نکند. توقیعی که فتوی می دهد، تربت سیدالشهداء را به عنوان تبرک در قبر میت بگذارند و قدری هم با حنوط او مخلوط کنند. با تربت سیدالشهداء مهر نماز بسازند و تسبیح تربت به دست بگیرند و ذکر بگویند. چگونه فتوی میدهد که موافق با اهل سنت آنهم بدون ضرورت در بافته کرک و موی روباه و خرگوش نماز بخوانند. و با پیشزاده خود ازدواج کنند و احیانا نسلی حرامزاده به جامعه اسلامی تحویل بدهند، در حالی که ازدواج با پیشزاده هیچگاه ضروری نمی شود. چگونه فتوی می دهد که در رکعت سوم و چهارم آهسته تسبیح نگویند بلکه آهسته حمد بخوانند.

سابقه صدور فتاوی نامقبول

به هر حال نظیر این توقیعاتی که شامل فتوای غیر مقبول است قبلا در عهد ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعید هم صادر شده است: قطب الدین راوندی در کتاب خرائج ص ۲۴۱ از احمد بن أبی روح نقل می کند که من به سفارش یکی از موالیان اهل بیت به بغداد رفتم تا هدایای او را به ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعید تسلیم کنم. در ضمن، تقاضا کنم که برای شفای او دعا کنند و این مسئله را هم بپرسند که آیا پوشیدن پوستین و یا بافته کرک و موی وَبر حلال است؟[۴۱]

موقعی که من به حضور ابوجعفر عمری رسیدم به من گفت: دستوری صادر شده است که باید هدایا را به خدمت برادرزاده ام محمد بن احمد بن عثمان بن سعید ببری. من به حضور برادرزاده اش رفتم و هدایا را تقدیم کردم و او یک نسخه توقیع در اختیار من گذاشت که در آن نوشته بود:

بسم الله الرحمن الرحیم، درخواست کرده ای که دعا کنم تا از بیماری شفایابی. خداوند به تو عافیت بدهد و آفات را از جانت دور کند. سؤال کرده ای که آیا نماز خواندن با لباسی از فراورده حیوانی به نام خرگوش رومی (گوسفند بنی اسرائیل) و یا از فراورده سمور و سنجاب و روباه خالدار و گربه له (صحرایی) و مرغهای دریایی که چینه دانی بزرگ دارند، حلال است؟ این را بدان که نماز خواندن با پوست سمور و سنجاب و روباه صحرایی حرام است. فقط می توانی با پوستین دامهای حلال گوشت که با وصله پوست سمور و روباه و امثال آن مزین نشده باشد نماز بخوانی و اگر جامه مناسبی نیابی که با آن نماز بخوانی می توانی با لباسی از فراورده مرغ دریایی که چینه دانی مانند کیسه معده زیر گلویش آویزان است نماز بخوانی و با پوستین گوسفند، در صورتی که آن را در ارمنیه نکشته باشند که نصاری به خاطر صلیب حود می کشند. فقط با پوستین گوسفندی که برادر شیعه و یا برادر اهل سنت آن را ذبح کرده باشد می توانی نماز بخوانی.[۴۲]

مجلسی در ج ۸۳ ص ۲۲۷ می گوید: «این توقیع به نمازگزاران اجازه میدهد که از فراورده های مرغ حواصیل در حالت ضرورت استفاده کنند و نماز بخوانند. شهید ثانی گفته است که شیخ طوسی در یکی از کتابهای مشهورش نماز خواندن با فراورده حواصیل را روا نمی داند و در یکی دیگر از کتابهایش تجویز می کند. سپس می گوید: ظاهر عبارت فقهای دیگر حرمت است. شهید ثانی می گوید: نماز خواندن با فراورده حواصیل خوارزمیه، در یک روایت تجویز شده است، ولی آن روایت متروک است».

باید دانست که این حیوان از انواع ماهیها تغذیه می کند و در مواقع ضرورت از سایر حیوانات هم تغذیه می کند. و به اصطلاح در ردیف گوشتخواران است. نه دانه خواران. چینه دان سایر مرغها برای خیس کردن دانه و آماده شدن برای هضم است ولی چینه دان این نوع طیور که شامل رسته های زیادی است مانند مرغ سقا، غم خورک، پلیکان، قو، و قاق، مانند یک کیسه چرمی به منزله معده آویزان است و می تواند انواع گوشتها را در آن جا می دهد و اگر گرسنه بماند مانند انواع خرگوش با اینکه از جوندگان است گاهی از جانورانی مانند موش هم تغذیه کند. بنابر این فراورده پر و پوست این مرغ نجس است و نماز خواندن با جامه نجس روا نیست.

اهمیت اندیشه نقادانه

بهتر آن است که در همین جا سخن را کوتاه کنیم. آنچه گفته آمد برای درک تاریخ صحیح و رهیابی به حقیقت کافی است، البته برخی بر اثر بی خبری و ساده اندیشی بلکه باید گفت در اثر تبلیغات وسیعی که در عهد اول صورت گرفت، هر آنچه را دیگران پخته اند، مانند راحت الحلقوم، نوش جان کرده اند و برخی در همان زمان و اوان با نکته بینی و پیگیری مسائل به نقد و ایراد آن نشسته اند مانند ابوعمرو کشی که نسبت به وکالت عمری بدبین بود[۴۳] و توقیعات صادره از دست او را بی اعتبار می دانست، منتهی با احتیاط و در لابلای کلمات، نقدی وارد کرد و بر روی آن پوشش نهاد ولی نسبت به نقل غوغای مخالفان و نقادان کوتاهی نکرد. شیخ طوسی هم که رجال کشی را زیر ذره بین نهاد، از نقل و اختیار این نکته ها دریغ نکرد، تا بتواند قصوری که در کتاب فهرست و رجال او صورت گرفته است، جبران کند.

در عهد اول نیز شمار کسانی که بر وکالت ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعید خرده گرفته اند فراوان بوده اند. شیخ طوسی در کتاب غیبت ص ۲۲۵، از کتاب ابن برنیه معروف، نوه ابوجعفر عمری که برای تقدیس عثمان بن سعید و جد مادری اش محمدبن عثمان به رشته تحریر کشیده است،[۴۴] چنین نقل می کند که: همگان به خاطر مقام و منزلت جعفربن احمدبن متیل و پدرش احمدبن متیل، غیر از این تصور نمی کردند که ابوجعفر عمری یکی از این پدر و پسر را به جای خود معرفی خواهد کرد. و چون در بستر مرگ قرار گرفت و ابوالقاسم نوبختی را معرفی کرد، جماعتی بر او طعن زدند: «فکل من طعن على أبی القاسم فقد طعن على أبی جعفر و طعن على الحجه صلوات الله علیه». یعنی همه آن کسانی که بر ابی القاسم نوبختی طعن می زنند، گویا که بر ابوجعفر عمری و بر امام زمان حجت خدا طعن زده اند.

روایت ابوسهل نوبختی

ابوسهل نوبختی (۳۱۱-۲۳۷) که نام او قبلاً هم به میان آمده است کتابی دارد به نام «تنبیه» در امامت. قسمتی از آن را مرحوم صدوق در کتاب «إکمال الدین و إتمام النعمه فی إثبات الغیبه و کشف الحیره ص (۹۴-۸۸) نقل کرده است. ابوسهل می گوید: «بعد از وفات امام عسکری جماعتی از اصحاب مورد اعتماد که در زمان حیات آن سرور تعلیمات و توقیعات او را به شیعیان می رساندند، به اتفاق ادعا کردند که امام عسکری صاحب فرزندی است که اینک صاحب الامر است. دیری نگذشت که توقیعات صاحب الامر به وسیله هم آنان آغاز شد و تا بیست و چند سال ادامه یافت. موقعی که این رجال موثق در گذشتند، توقیعات ناحیه هم قطع شد و آخرین نفر به شیعیان دستور داد که راه کتمان در پیش بگیرند و بعد از این سخنی از توقیعات به میان نیاورند. و نیز، ارتباط با آن سرور را ناممکن اعلام نمایند. بدین صورت توقیعات ناحیه به کلی متوقف گردید.[۴۵]

با این سخن ابوسهل نوبختی و حکایت شیخ صدوق، حداکثر زمانی که رابطه شیعیان با صاحب الزمان تأیید می شود حدود سی سال است، یعنی رابطه توقیعات قبل از سال ۲۹۰ منقطع شده است در حالی که طبق مشهور، برنامه وکالت و ارسال توقعات تا سال ۳۲۹ بر دوام بوده است.

ابوسهل نوبختی به نقل شیخ صدوق دو بحث دیگر نیز دارد که تاریخ تألیف کتاب او را به سال ۲۸۸ محدود می کند. در ص ۹۰ می گوید: مخالفان ما می گویند: «اگر صحیح باشد که امام زمان شما از سال ولادت تا کنون که سی سال می گذرد، نهان باشد و کسی او را نبیند، می توان گفت که لابد وجود خارجی ندارد» این عبارت نیز همان دوره سی ساله اول را که مرحله اول غیبت بوده است، تأیید می کند. و در جای دیگری[۴۶] می گوید: «ادعای ما با سخن فرقه واقفیه شباهت ندارد، زیرا اکنون از وفات امام کاظم ۱۰۰ سال می گذرد و ظرف این مدت طولانی هیچ کس ادعا نکرده است که او را دیده است و یا با او به نامه نگاری پرداخته است، در صورتی که تا این تاریخ حاضر (سال ۲۸۸ هجری ۲۸۸ = ۱۸۳+۱۰۵) کارگزاران امام زمان با او در ارتباط بوده اند و امر و نهی او را به شیعیان ابلاغ می کرده اند. تا کنون دوره ممتدی از غیبت امام زمان نمی گذرد که از عادت بشری خارج باشد و مخالفان ما ادعا کنند که حتما به هلاکت رسیده است».

توجیه طولانی شدن غیبت

البته در آن تاریخ، مبلغان و کارپردازان و مدعیان وکالت پذیرفته بودند که مرحله اول غیبت همان دوره سی ساله است و مرحله دوم غیبت که باید طولانی تر باشد شروع شده است ولی فکر نمی کردند که شاید هزار سال دیگر هم بگذرد و مرحله دوم غیبت پایان نیابد.

نعمانی و شیخ صدوق

مثلا نعمانی که از دانشمندان دلسوخته و حساس قرن چهارم است به سال ۳۴۰ هجری در کتاب غیبت خود ص ۱۵۷ چاپ جدید می گوید: اینک از عمر امام زمان بیش از ۸۰ سال می گذرد. ولی باید دانست که خداوند عزت قدرت آن را دارد که زندگی امام زمان را با حفظ قدرت و توان روحی حفظ کند. ما کسانی را دیده ایم که صد سال با توان روحی و جسمی و بهره مندی از قوای عقلانی عمر کرده اند.

اما شیخ صدوق که بعد از مراجعت از سفر تاریخی خود یعنی بعد از درنگ در مشهدالرضا تا سال ۳۶۸، در حدود سالهای ۳۷۰ به تألیف کتاب خود «إکمال الدین و إتمام النعمه فی اثبات الغیبه وکشف الحیره» همت گماشته است[۴۷] و در آن تاریخ از غیبت امام زمان صد و ده سال می گذشته است، برای طبیعی شمردن دوران غیبت از کتاب المعمرون سجستانی مدد می گیرد و جماعتی را که عمری صدساله و دویست ساله و سیصد ساله داشته اند نام می برد تا اذهان عمومی را برای پذیرش عمری صد ساله و بیشتر، آماده کند.

شیخ طوسی

شیخ طوسی هم در کتاب غیبت ص ۷۸ می نویسد: مخالفان ما از طولانی شدن دوره غیبت طعن خود را افزون کرده اند و می گویند: اکنون که سال ۴۴۷ هجری است، امام زمان شما ۱۹۱ سال است که در غیبت بسر می برد و یک چنین عمری خلاف عمر معتاد است و لذا شیخ طوسی هم مانند شیخ صدوق، عمر هزار ساله نوح و داستان اصحاب کهف را به میان می کشد و از کتاب المعمرون برای طول عمر دویست ساله ها و سیصد ساله ها شاهد می آورد.

اما صفدی که خود با شیعیان اهل بیت سر سازگاری ندارد در کتاب فوات الوفیات ج ۲ ص ۳۳۶ تحت عنوان الحجه المنتظر شرح حال کوتاهی از محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب رقم زده است و می گوید اینک که این ترجمه را رقم میزنم ۴۷۷ سال است که شیعیان منتظرند که امام آنان از سرداب سامرا خارج شود.

آیت الکرسی

جمع بندی

و اینک که سال ۱۴۲۵ هجری است ۱۱۶۵ سال از وفات امام عسکری می گذرد و شیعیان آن سرور باز هم به انتظارند و برخی زمزمه می کنند که شاید تا دو میلیون سال دیگر هم امام زمان ظاهر نشود. آیا بهتر آن نبود و نیست که در این گونه مسائل، بحث و جدل اقدمین را به کناری بگذاریم یعنی با عقل خام خود به مصلحت اندیشی نپردازیم و تنها بعد از مطالعه احادیث صحیح[۴۸] و الهام گرفتن از قرآن و سنت به پاسخگویی بپردازیم؟

شاید با این شرایط شما هم با نویسنده این سطور همراه و همگام شوید و بگویید: امام زمان در خارج از سامرا به دنیا آمد و در اولین فرصت او را به مدینه منتقل کردند. آن سرور در حدود سی سال با دو سه تن معدود از خاندان حضرت ابی الفضل در کنار ینبع داخل دره های کوه رضوی مأمن گرفت و بعد از طی شدن دوره اول غیبت که شبها در غار رضوی می آرمیدند، با رانش زمین درب غار با خروارها سنگ و خاک و گل و لای مسدود شد و دوران غیبت کبری آغاز گشت و تا آن روز که شهابی سنگین در بیدای مدینه سقوط کند و درب غار با لرزه شدید زمین باز گردد و سرور عالمیان از خواب برخیزد. کسی او را نتواند دید.

«مثله کمثل الساعه لایجلیها لوقتها إلا هو. ثقلت فی السموات والأرض لاتأتیکم إلابغته».

بحارالانوار، ۱۵۴ /۵۱

المحتج بکتاب الله على الناصب

محمدباقر بهبودی

پانوشت

[۱] قبل از ابوعلی بن راشد علی بن حسین بن عبدویه وکالت داشت و چون در سال ۲۲۹ به هنگام مراجعت از حج درگذشت، ابوعلی بن راشد به جای او مقررگشت (رجال کشی ص ۵۱۰ رقم ۹۸۴).

[۲] رجال کشی ص ۱۳ه. غیبت طوسی ص ۲۱۲. بحار مجلسی ج ۵۰ ص ۲۲۲.

[۳] رجال کشی (ص ۵۵۶ رقم ۱۰۵۱)

[۴] در این زمینه اسناد دیگری هم وجود دارد به رجال کشی ص ۵۲۲ و ۲۳ و ۵۲۷ مراجعه شود.

[۵] غیبت طوسی ص ۲۱۲ و ص ۱۳۰. بحارالانوار ج ۵۰ ص ۲۲۰ و ۳۰۹.

[۶] مناقب ج ۴ ص ۴۰۷ بحارالانوار ج ۵۰ ص ۱۷۳ و ۲۸۹.

[۷] مقنعه شیخ مفید. تهذیب طوسی کتاب خمس. کافی کلینی هم فصلی دارد به عنوان «بابت صله الامام» و اصلا کتاب خمس ندارد.

[۸] کافی ج ۷ ص ۴۹. تهذیب ج ۹ ص ۱۴۶. نهج البلاغه کلمه ۲۶.

[۹] کافی ج ۷ ص ۰۳. فقیه صدوق ج ۴ ص ۲۰۰.

[۱۰] غیبت شیخ طوسی ص ۲۴۵. رجال علامه حلی ص ۲۷۴.

[۱۱] شلمغانی ده سال دیگر به فتنه و اغوای خود ادامه داد. گاهی در خفا و گاهی آشکارا. و به سال ۳۲۲ به قتل رسید.

[۱۲] این قسمت در کمال الدین صدوق ص ۴۸۹ به اختصار فرا آمده است.

[۱۳] کشی در رجال خود ص ۵۷۳، رقم ۱۰۸۶ شرحی دارد دائر به خیانت و اختلاسی که دهقان صورت داده بود با این جنایت که مابقی خزانه را که نتوانسته بود با خود حمل کند به آتش کشیده بود، تا از ناحیه انتقام بگیرد. ولی بعدها در توقیعی که ظاهراً الحاقی است و به نام بعضی از ثقات نیسابور روایت شده است، همه مرتدین سابق و از جمله دهقان تقدیس شده اند (رجال کشی ص ۵۸۰ و ۵۷۵).

[۱۴] بحارالانوار ج ۵۳، ص ۱۹۷. خرائج ص ۲۴۱. بحارالانوار ج ۸۳ ص ۲۲۷.

[۱۵] بحارالانوار ج ۵۱ ص ۳۷۹. غیبت طوسی ص ۲۵۶.

[۱۶] رجال کشی ص ۵۱۸ و ۵۲۰.

[۱۷] رجال کشی ص ۵۲۲ و ۵۲۸ و ۵۲۳ و ۵۲۰ و ۵۲۶ و ۵۲۷ و مجموعه این مراتب را در معجم الرجال خوئی ج ۱۳ ص ۲۶۰ ملاحظه نمایید.

[۱۸] یعنی گمان نکنی که من به خاطر مصلحت و از راه تقیه، فارس بن حاتم را لعن می کنم و واقعاً او را دوست دارم.

[۱۹] کافی ج ۱ ص ۵۲۳. ارشاد مفید ص ۳۳۵.

[۲۰] غیبت طوسی ص ۲۲۰. بحار مجلسی ج ۵۱، ص ۳۴۹.

[۲۱] غیبت طوسی ص ۲۴۸. بحار مجلسی ج ۵۱ ص ۳۷۰.

[۲۲] فهرست ابن النجاشی ص ۳۷۸. فهرست طوسی ص ۳۰۵ ط اسپرنگر.

[۲۳] غیبت طوسی ص ۲۴۸ و ص ۱۸۵ بحار مجلسی ج ۵۱ ص ۳۲۲  (پاسخ گرفتن ابوغالب زراری از دست شلمغانی به سال ۳۰۵).

[۲۴] ابن النجاشی ص ۳۷۸، رقم ۱۰۲۹.

[۲۵] غیبت طوسی ص ۲۴۹.

[۲۶] منتظم ابن جوزی ج ۶ ص ۱۸۴.

[۲۷] الباب الانساب ج ۲ ص ۲۰۶.

[۲۸]ارشادالاریب یاقوت حموی ج ۱ ص ۲۹۶.

[۲۹] معرفه الحدیث ترجمه شلمغانی، رقم ۱۲۶.

[۳۰] کامل ابن اثیر ج ۸ ص ۲۹۱.

[۳۱] بحارالانوار ج ۸۴ ص ۲۱۷. غیبت طوسی ص ۲۵۱. فهرست طوسی ترجمه شلمغانی. بحارالانوار ج ۵۱ ص ۳۷۵.

[۳۲] معرفه الحدیث ترجمه شلمغانی، رقم ۱۲۶. بحارالانوار ج ۸۴ ص ۲۱۷.

[۳۳] بحار مجلسی ج ۵۱ ص ۳۵۸. غیبت طوسی ص ۲۳۹.

[۳۴] فهرست ابن النجاشی، رقم ۹۴۹ ط قم و ص ۲۷۴ چاپ تهران.

[۳۵] به فهرست ابن النجاشی ص ۱۴۳، رقم ۳۷۰ (و هذا القول لیس یثبت) مراجعه شود. و نیز علل ابن حنبل ج ۱ ص ۶۷. استثبتُ یعنی من آن را درست دانستم. استثبتَ یعنی: او را درست و صحیح به حساب آورد.

[۳۶] بحار مجلسی ج ۸۵ ص ۱۹۹. احتجاج طبرسی ص ۲۷۱.

[۳۷] بحار مجلسی ج ۵۳، ص ۱۶۴ ج ۱۰۴ ص ۱۷ مرحوم مجلسی در موقع پاکنویس این مجلد مرحوم شده بود و لذا این توقیع را نقد نکرده است اما شیخ حر عاملی در وسائل ج ۱۴ ص ۳۵۲، این فتوا را نقد کرده است.

[۳۸] احتجاج طبرسی ص ۲۷۳. بحارالانوار ج ۵۳، ص ۱۶۷.

[۳۹] منظور توقیع، حدیث علی بن مهزیار است که طی نامه از امام هادی سؤال کرده است. به علل الحدیث ص ۱۲ مراجعه کنید.

[۴۰] بحارالانوار ج ۵۳، ص ۱۷۰.

[۴۱] وبر بر وزن ببر، نام خرگوش رومی است که دم ندارد و از پستانداران است و دارای پشم و کرکی بسیار لطیف می باشد و به آن گوسفند بنی اسرائیل هم می گویند. به کرک و موی این حیوان و هر حیوان دیگری مانند خرگوش و روباه وبر می گویند بر وزن خبر.

[۴۲] بحارالانوار ج ۵۳ ص ۱۹۷. ج ۸۳ ص ۲۲۷.

[۴۳] رجال کشی ص ۵۴۴. شرح آن در ذیل اعتراض فضل بن شاذان بر ناحیه گذشت.

[۴۴] ابن النجاشی، رقم ۱۱۸۵.

[۴۵] کمال الدین ص ۹۳.

[۴۶] کمال الدین ص ۹۳ پایان صفحه.

[۴۷] شیخ صدوق چند ماهی در مشهدالرضا به املاء حدیث پرداخته است. تاریخ آخرین مجلس املاء به سال ۳۶۸ هجری ثبت شده است. در مقدمه کتاب اکمال الدین ص ۲ تصریح شده است که بعد از مراجعت از مشهدالرضا در نیشابور به فکر افتاده است که موسوعه بزرگی درباره اثبات غیبت بپردازد و به غیبت انبیاء و عمر طولانی معمرین استشهاد کند.

[۴۸] به گزیده کافی حدیث ۶۹ مراجعه شود.

[۴۹] پیوند به کتاب خاندان نوبختی تالیف عباس اقبال

  • ‌‌‌مـساله‌ تحریف و مشکلات ادبی قرآن مجید
    در این مقاله محمدباقر بهبودی نشان می دهد که اختلاف در قراءت قرآن، یعنی‌ ارائۀ‌ صـورتهای‌ مـختلف از تـلاوت واژه‌ها که به نام قاریان صدر اول ثبت شده است، از قراءت‌ رسول خدا (ص) نشأت نمی‌گیرد؛ بـلکه تابعین و متکلمین اسلامی، گاه به خاطر اغراض سیاسی و فرقه‌ای، و گاه به خاطر خیراندیشی و رفع اشکالات علمی، ادبی، فقهی و . . . با تغییر قراءت و تبدیل عبارت‌ اعمال نظر کرده‌اند و ندانسته اساس تحریف را پی‌ریزی کـرده‌اند.
  • حجاب شرعی
    «ای فرزندان آدم! گر چه شما به قرآن ما و رسالت رسول ما، ایمان نیاورده باشید، شایسته آن است که توصیه ما را از نظر انسانی بپذیرید. مبادا لخت و عور، در برابر اجنبی ظاهر شوید که این کردار شما، فاحشه، یعنی: رسواترین رسوائی است و حتی المقدور جامعه دیگری بر دوش خود حمایل کنید که دست و بال شما، همچون پر و بال پرندگان، زینت بگیرد».
  • پاسخ به نقدهای مقاله حجاب شرعی
    بخش اول از پاسخ به پرسش ها و انتقادهای مطرح شده درباره مقاله حجاب شرعی را می توانید در این صفحه بخوانید که بیشتر به روشن کردن معنای واژه فرج پرداخته است.
  • تولد و غیبت و ظهور امام زمان
    مقاله پیش رو مطالبی کوتاه و فراموش شده درباره امام دوازدهم شیعیان است که سبب شناخت صاحب الامر مهدی، قائم آل محمد علیه الصلوات و السلام می‌شود؛ نکاتی از قبیل نام آن امام، رجعت و ولادت وی و چگونگی غیبت و بازگشت او که با توجه به آیات قرآن و روایت‌های تاریخی مورد توجه قرار می‌گیرند.